باران

وقتی که آمدی، خیس اشکم کردی... من ماندم و سرمای باد غروب که از آن سوی دشت می وزید و خیسی های مرا با خود می برد و تمام پاکی ام را خشک می کرد.

باران... می دانی چه قدر برای آمدنت دعا خواندم ... ؟!

وقتی رفتی، تمام زمین روی سرم چتر شد. دلم هوس تو را می کرد و دستم تا بازو تشته دستانت بود.....

تمام آیینه ها را گم کرده بودم و هر جا که چشمانم می گشت تو را پیدا می کرد و به دستان تشنه ام می خندید، مثل شب های پانزدهم که هر چه بیشتر نگاهت می کردم به خیالم نزدیکتر و از دستانم دورتر می شدی...

باران! ماه در ذرات تو منعکس می شد... و سیاهی با تو معنا می شد. معنایی با یاد باران و به وسعت قطره های پیوسته... اگر تو نباشی هیچ گاه چشم ها شسته نمی شوند و نفس ها در دل زدن های بی قراری در سینه حبس نمی شوند برای شروعی تازه...

تو بودی که اندازه ماه را تغییر می دادی در خود و ماه حتی دستش هم به تو هم نرسید و با تمام نور و مهتابش نتوانست در تمام شب جای تو را برایم بگیرد. او جای خودش بود اما تو سخاوتمندانه در جای جای تن زمین فرو می رفتی و بعد از آن دیگر تو را ندیدم...

باران من! آیا تو را بازگشتی هست ؟

/ 28 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خود من

ظاهرا باز هم اشتباه کردم و اينکه چقدر قرار است به اين اشتباهاتم ادامه دهم خود هم نمی دانم ! نه ! شايد اسم مکان را خوب انتخاب نکرده ام ! برای خود نيست خود من ! ديشب کتابی می خواندم در مورد خود من ! تازه فهميدم شخصيت خود من را قبلا سال ها پيش کس ديگری هم کشف کرده ! خود منی که تعبير به جسم و روح و به قولی تن نبود ! خود من به معنای شمعی بود که به جای سوختن آتش در دل دوستان و خويشان و نزديکان معشوقان داشت ! و اين چه زيبا بود برايم که ديدم سالها پيش کشف شده چيزی را که ديدم ! پ ن : به قيامت و محشر و برخاستن دوباره جسم معتقدم. تمام تقدس بودن در زيبا کردن همين تن است... و اين تن را من و شما آراسته نمی توانيم کنيم ! پوسته است که برايمان ساخته اند ! و چه سخت است جبر به اختيار داشتن !

خود من

به تعداد نفس مخلوقات، مسير برای رسيدن به خدا وجود دارد (حبیب عشق) پ ن : !!!

ابوالفضل

با عرض سلام و تبريک اعياد ماه مبارک شعبان خدمت شما بزرگوار و خانواده محترمتان اولين بار است که بدليل حسن انتخاب نويسنده محترمه وبلاگ پينکی که وبلاگ پر محتوايتان را برای جلسه نقد يک شنبه انتخاب نموده است ، توفيق بهرمندی از هنر نمايی قلم توانايتان نصيبم شده است. به فراخور حال و توفيقم از آن بهره ها بردم. اگر توفيق و رخصتی باشد کماکان مزاحم خواهم بود. ايام به کام و موفق باشيد.

نيستی...!

سلام... چقدر دلم تنگ شده بود برای اين وبلاگ شما ...بعد حدود يک ماه ... آن يکی موسيقيه به نظرم بهتر بود...البته اين هم خوب است...نمی دانم شايد آن روز ها حال من هم بهتر بود مثل موسيقی گلسنگ... هر چند که اين روز ها هم خدا را شکر ...حالمان خوب است...خوب است؟؟؟

احمد

سلام جلسات ما رو وقتی که ما نيستيم تشريف ميارين؟ هفته بعد هم تشريف بيارين. يا علی

احمد

راستی حواسم نبود جلسه بعد که نقد وبلاگ خودتونه. از همين الان خودمو آماده ميکنم برا يه نقد حسابی

سمات

قضی الامر ... کار از کار گذشته و به جمع دوستان ما ملحق شدی. یا علی

پدر(نم‌نم) - دکترکوچولو

سلام چند تا از پستهاتون رو خوندم برای برنامه يکشنبه...متاسفانه کاری پيش اومد فردا بايد برم شمال...حيف شد...ايشالله در يک فرصت ديگر

At

به روزم

At

آره ... آره..راست ... منم همه شو دلم می خواد... به روز کن ! همون طوری که به روزی...