آبی شوق آلود...

...

بنویس برایخدای دلتنگی هایم، که صدای خفیفی از قلبم برمی خیزد و گوش شب های ساکتم را تیز می کند برای برش نور ستارگان و ذخیره آن توی چشم هایی که در زلال دل شوره های ناخواسته همه ذرات طلایی کهکشان ها را روی سطحی در طلوع و غروب پلک هایم شناور می کند...

بنویس روزها، خودم را میان شلوغی های پرهیاهو و در درخشش و تکبر خورشید گم می کنم و شب پیدا می شوم با دست هایی خالی و وجودی تهی از تازگی و در خضوع و خشوعی ناخوانده میان سوسوی ستاره هایی که از ترس القای دروغین خورشید به قلب کوچکم، در فاصله هایی نجومی، چشمک می زنند و دلشان فقط دستی را می طلبد که به سویشان دراز شود و در خلوت تاریکم هم خانه من و دفترچه خاطراتم شوند...

بنویس آهسته آهسته دنیای من در پیله ای فرو می رود که پروانه شدنش را فقط همان خدای دلتنگی ها و تنهایی ها می داند.

بنویس سکوت اویی که نیامده و ناخواسته جمعه هایم را در بی نهایت نادانسته های خودم و لطف خودش تسخیر کرده، به حرمت خون تو و مادرش مهلت بر ما ببخشد و تعجیل بر ما روا دارد که در جنون روی نادیده اش غوطه وریم و وامانده...

بنویس نبودن هایی را که در کالبد بودن، اسیر سرسنگینی و خفتنمان کرده است

بنویس این روزها کمی خسته ام مولا... فقط کمی

شاید خفتن در افکارت و آزادی کبوتروار در سرزمین پر از آرامشت، نجف، کمی آرامم کند...

آرزوی خفتن دارم مولای من

که در پسش قلبم با هیاهوی دیرینه های سیاه که نه ... بل با حقیقت شکفته در سرت بیدار شود...

خدا جو با خدا گو فرق دارد ..... حقیقت با هیاهو فرق دارد

تقدیم به سرور بی پیکرم، شهید رحیم صدر...

چون سرابی در کویر

چون خیالی دلپذیر

رفته بودی، آمدی

اما چه دیر...

رفتی و آمد بهار

بی قرارم بی قرار

خاطراتت را فقط

از من نگیر... از من...

*****

انگار سیگار حرف هایم ته کشیده

و خاکستر سوخته و داغش را

روی چشم های نیمه بازم می مالد

می چسبند مژگانم

از آب بازی چشمه چشمهایم

و تمام بودنم ترسیم می شود

روی بوم بازی های زمینی

و خدا دست در دست من

می شود هم بازی خنده های کودکی

که نشسته روی پاهای خاک

موهای طلایی عروسکش را

می کند گیس بافت بر دو شانه

و قطره های باران

دانه دانه

می تازند بر تن خاک

کودک اما با نوای لالایی دیرینی

در پناه چتری سفید، خواب است

تا ابد...

پ.ن:

*سهیلای خوبم ... ممنونم

 

/ 57 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

قشنگ می نويسی و سنگين. در پناه حق. رزباد سالهاست که کامنت دونی نداره ببخشيد

بهناز

سلام ممنون از حضورتون وب زيبای دارين موفق باشين

تولد دوباره

خدا جو با خدا گو فرق دارد ..... حقیقت با هیاهو فرق دارد متن زيبايی بود ....چندين بار خوندمش

يک بهانه

سلام و سپاس از درک متقابل شما ارادتمند جوشقانی

آناهید

سلام.مرسی که پیشم اومدی.نه فعلا هستم خدمتتون تا وقتی که موفق بشم تو بلاگ اسکای وبمو فعال کنم نیازمند یاری سبزتونم هستم در این زمینه.بای

آرش

ممنون که سر زدی وبلاگت خوبه ولی چون حجيمه خيلی سخت بازميشه موفق باشی

مهدی

بنويس اين روزها کمی خسته ام مولا! اما شما می دانيد کمی اش را!

امير

کل الصدر کل کل راه ننداز حالتو ميگيرما به من ميگن کل الامير