آسمان رقصید و بارانی شدیم

آمده ام میان گل هایی که تو با دست های خودت در خاک فر و کرده بودی همه اشان را، لای ثانیه ها می چرخیدی و دست می کشیدی توی خاک و ترانه می خواندی و "هوم هوم" های کش و قوس دارت را پای گل ها می ریختی. گلدان های سفالی گٍلی شده را دست می کشیدی و پاکشان می کردی ، بعد در حالی که گلوی گل ها را میان انگشت های سبابه و شصتت گرفته بود، برشان می گرداندی، انگار تازه به دنیا آمده اند! چند ضربه پشتشان می زدی تا خاکشان قلفتی و قالبی دربیاید و کف دستت بیفتد، بعد برشان می گرداندی و با گل برگ هایشان چشم تو چشم می شدی و می خندیدی و بوسه ای روی آن گل برگ های رنگی و خوش عطر می زدی...  می گذاشتی اشان توی خاک و آبشان می دادی ... مثل کودکان شیرخواره ای که از سینه مادر می مکند و سیر می شوند. آرام و خواب آلود... حالا این گل های تازه از خاک و شیره اش می مکند، آرام و خاک آلود!  

***

دوشیزه گفته بود، که شب می شود تمام

دوشیزه نور بود، ندید این شب ِ درام 

دوشیزه خواست، نعمت ماندن، و زیستن

دوشیزه خوانده است، فقط آیه های خام 

دوشیزه ساخته، ز تقلا، پلی عظیم

دوشیزه قاب کرد، خودش را، نکرد رام 

دوشیزه طرح زد همه ی ِ شخص ِ قصه را

دوشیزه مانده است، به راهی پر از هیام 

دوشیزه گفته بود، هیام است زندگی

دوشیزه مرگ را نکشیده شبیه دام 

دوشیزه خوانده بود که چوب است آدمی

دوشیزه خاک شد، سیاه شد در این قیام 

دوشیزه دانه کرد، گیاهان خفته را

دوشیزه پاک کرد دلش را ز هر چه نام 

دوشیزه مَرد را به زمین خواند، خنده وار

دوشیزه پهن کرد سرایی، پر از نیام 

دوشیزه تیغ را به نیامش سپرده بود

دوشیزه شد گُلی که نشسته میان ِ جام 

دوشیزه عهد کرد که بر گیرد آسمان

دوشیزه رنگ زد شبَش را به رنگ شام 

دوشیزه سوختهَ است به آتش که سرخ بود

دوشیزه خاک گشته و جان گشته نقره فام 

دوشیزه دوش، خیره به ایزد نماز خواند

دوشیزه لب به خنده زد و گفت: والسلام

بنت الهدی صدر

15/12/86

*پ.ن: هیام: آتش عشق

*دانه کردن: شمردن (اصطلاحی خراسانی) 

 *** 

 تو کی تمام می شوی صفر؟ جانم به صِفر رسید و تو نرفتی از برم. آن قدر "عطی" خواند برایم آیه های نرفتنت را که سیاهی تو سلول های حضورم و بودنم را سیاه کرد... می دانم که دیگر داری جان می دهی و می روی، می دانم، اما چه قدر سنگین می روی و چه داغی بر دلم می گذاری صفر..

دست هایم، سست و وارفته روی موهایم کشیده می شوند، آسمان تیره، خیره می شود این همه غم را یک جا، با فاصله هایی کم، با طبق هایی از اخلاص که در آشفتگی بازار ریا، روی دست می روند. آسمان دهان گشوده و می بلعد همه خلوص و رفعت و رحمت و مهربانی زمین را..

.حیا کن صفر! چشم باز کن و ببین جهان چگونه اشک می فشاند بر "السلام علیکم و رحمت الله و برکاته" عزیزترین های اهل خاک .. می گویم اهل خاک، که او نیز چون من است نه از جنس آب. جان و جمالش از خاک است و گودی زیر گونه اش به گودی تمام پیچک های بنفش این دیار خاکی می ارزد... می خندد و عطر خنده هایش را ندیده می پسندم و جاری می کنم در خیال نازک و باران خورده ام که عطر خاک وجود گنه کارم را سرشار می کند.

صفر! تو آمرزیده نخواهی شد که رفتی و بردی با خودت جانم را... چگونه ام رقم می زنی زین پس که مطهری ها و مطهره های این دوران هنوز نام رئوف ترین های این سرزمین را با عطر نامش یاد می کنند و در خلوت پاک و سرشارشان، با غلغله آب و یاس چشم هایشان را می جوشانند و می رویانند نگاه را به قد آسمان ...صفر حیا کن. باز گردان محمدم را...

"محمد(ص)" ام باز آ...

/ 30 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

با سلام مجدد خدمت بانوی بزرگوار و تبریک ماه ربیع‌الاول. از لطف شما نیز صمیمانه سپاسگزارم. خداوند همه ما را ببخشد و بیامرزد که در غیر این‌صورت بهشت او مشتری نخواهد داشت. و اما بعد: توکل به خدا توکل به خدا توکل به خدا البته بنده فقط می‌نویسم اما شما عمل خواهید کرد. واقعا چه زیبا است "الا بذكرالله تطمئن القلوب" به خاطر راحتی شما نظر دادن رو هم آسان كردم. التماس دعا

مهدی

وقت است تا برگ سفر بر باره بنديم دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم از هر كران بانگ رحيل آيد به گوشم بانگ از جرس برخاست واي من خموشم دريادلان راه سفر در پيش دارند پا در ركاب راهوار خويش دارند گاه سفر را چاووشان فرياد كردند منزل به منزل حال ره را ياد كردند گاه سفر آمد نه هنگام درنگ است چاووش مي‌گويد كه ما را وقت تنگ است گاه سفر آمد برادر! گام بردار چشم از هوس، از خورد، از آرام بردار گاه سفر آمد برادر! ره دراز است [گل] پروا مكن بشتاب، همت چاره‌ساز است [گل] گاه سفر شد باره بر دامن برانيم تا بوسه‌گاه وادي ايمن برانيم وادي نه ايمن، هان مگو، بايد سفر كرد از هفت وادي در طلب بايد گذر كرد وادي نه ايمن، رهزنان در رهگذارند بيم حرامي نيست، ياران هوشيارند وادي نه ايمن، جاده هموار است ما را اميد بر عزم جلودار است ما را وادي پر از فرعونيان و قبطيان است موسي جلودار است و نيل اندر ميان است

قرار شبانه

صفر! تو آمرزیده نخواهی شد که رفتی و بردی با خودت جانم را... السلام علی ربیع الانام و نضرة الایام..!

عیسی محمدی

سلام. دیر اومدم نه؟ درگیر بودم و مجروح بودم و روح بودم و از این حرف‌ها. موفق باشین

haft

خوب یادم هست آن روز که با هم برای باغچه عروسی گرفته بودیم ، لب های آسمان به سختی می خندید و نگاهش را مدام از نگاه ِ خاک می گرداند. من و تو غرق ِ در گونه های گل انداخته خاک بودیم و تاجی بنفشه ای که همان دم ِ صبح نقلی هایش را خودم به هم بافته بودم. من و تو بودیم و خنده های سرخوشانه مان که هیچ بغض ِ آسمان را ندیده بود. گیسوان ِ خاک را که شانه کشیدیم آسمان هم هلهله کرد... حال ، به لب های جمع شده اش که نگاه می کنم ، "من و تو " باز در نگاهم می خندند. راستی چرا گمان نکردیم آسمان دلش را جا گذاشته است؟...

haft

سلام هدی جان[گل][گل] خوبی خانمی؟

فاطمه قائدی

سلام مهربان فرهیخته باور می کنید این شعر از دختری 8 ساله باشد؟ . . . . به روزم با معرفی فروغهایی از دیار حافظ

لوسیفر

اون داستان آشفته رو کمپلت به زباله دان وبلاگ پیوند دادم و با داستان تازه ای بروزم... نوروزت فرخنده خانم گل...

جاده خاکی

گفت: آدم باش... همسر باش ... من دلم سیب می خواهد... دوشیزه مَرد را به زمین خواند، خنده وار دوشیزه پهن کرد سرایی، پر از نیام

احمد

سلام آیا ایران برای همه ایرانیان است؟ با گزارشی از ملاقات دبیر کل سابق حزب مشارکت با سفیر کشور آلمان به روزم. منتظر قدم و نظر شما هستم. یا علی