...

یه دوست ازم خواست تا یکی از پست های امسال رو دوباره تکرار کنم. به نظرم پست "نامه ای سرگشاده به خدا" بهتر بود که می خوام این هفته مکررا بذارمش...

 

به نام تو

خدا جان سلام

دلم برايت خيلي تنگ شده ،‌مي دانم كه مي داني اين روزها برايم به قدر كوه البرز سنگين و اين شبها مثل پر كلاغ بد بو و سياه شده است .

خدا جان

هميشه از كساني مي رنجم كه تمام تلاشم را كرده ام كه از من نرنجند و آرام باشند . كساني كه مي دانند اهل دنيا رحم ندارند و آبرو برند ، اما باز هم خودشان را به ديوار مي كوبند ،‌  دلشان مي خواهد دنيا را دگرگون كنند ،‌ دنيايي كه دنيايي ست و دگرگون كردنش خودمان را هم دگرگون مي كند ! دگرگوني اي كه گاهي زياد هم به نفعمان نيست !!

خدا جان

اين روزها عزيزاني به من جام زهر تعارف مي كنند كه وقتي به چهره اشان نگاه مي كنم فقط تعجب و تعليق فكر و بهت را در چهره ام مي بينند و نيشخند كمترين ارمغان چهره اشان براي دلِ تنگم است . عزيزاني كه سرنگ هاي غم و اندوه را به طرفم نشانه رفته اند و خواسته و ناخواسته روزي يكي دو تا را در رگ هايم تزريق مي كنند . به غصه خوردن معتاد شده اند و مي خواهند مرا هم مبتلا كنند.

ما را رها کنيد در اين رنج بي حساب .....با قلب پاره پاره و با سينه اي کباب

خدا جان

دلم برايت تنگ است . رفقا يكي پس از ديگري طعنه هاي سنگين حواله ام مي كنند و ناخواسته و ندانسته از فيلتر امتحان اين دنيا مي گذرم و برايم نمره ردّي رد مي كنند و مي گويند مشروط شده ام . ريا محيط و مساحتم را احاطه كرده و آن قدر چرك و خون به خوردم داده اند كه دائم در حال بالا آوردنم :

جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم ..... يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم

خدا جان

صداي پرندگانِ خوش لحن بهشت را در صحن مسجدت شنيدم . عاشق شدم و در طلوع بي نظير خورشيد از پشت كعبه به تو دل سپردم . خداي خوب و دوست داشتني ، نمي دانم چگونه بايد بنويسم تا همه بدانند كه تو نزديكي و همه ما را مي بيني و جبران مي كني تمام آن چه را كه به جفا بر خود روا داشته ايم.

خدا جان

زماني ، ‌پر رنگ و پا برجا بر تمام خواسته ها و نخواسته ها ، داشته ها و نداشته ها ، بودن ها و نبودن هايم ايستاده بودم . مي خواهم آن روزها را ، تا باز بخوانم در وصفت :

مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا .......... سايه‌ی او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم، گريه‌ی خنديده منم .............. يار پسنديده منم، يار پسنديد مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز ..... کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده‌ی من ............... آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او ................ تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر، تافته بر فرق فلک ............... گوهری خوب نظر، آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند ........... رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم ...... بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او .... باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم  ، جان رها کرده تنم ..................... تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا

  

خدا جان

كفتر باز شده ام و زيباترين كفتر هاي پشت بام خانه دوستي را بالا گرفته ام تا آن ها كه جلد هستند  كفترم را ببينند و باز گردند .

شنيده ام كه چشم پر از موي رگ هاي پر خون و متعفن و نجس است ،‌اما وقتي همين خون با اين وصف در چشم مي نشيند و صداي شكستنِ دل را مي شنود به اشكي پر سوز و پاك تبديل مي شود . اين روزها سخت در پي عزيزي هستم كه مبدل وجود من است...

خدا جان

خود را خيلي ارزان فروخته ايم . قديم تر ها حتي زلف ناچيزمان آن قدر حرمت داشت كه در وصفش شعر مي گفتند و همان زلف كه همگان شايد بهترش را داشتند و دارند مجنون پرور بود . اما حالا چه ؟! تمام ابهتمان را از دست داده ايم ...

خدا جان

دنياي كوچك ما محدود است و تو بي نهايت ... دلم براي پشت درياها تنگ شده است ، پشت دريا شهري است كه مرا به تو مي پيوندد و اين دنياي كوچك را آيينه اي ست ، پشت درياها كه بي نهايتش مي كند . آن جا حرف ها فرق دارد ، اس ام اس ها فرق دارد ،‌چت ها فرق دارد ،‌آن جا چيز ديگري ست ... مي دانم !

خدا جان

قفس جاي تنگي ست . مي دانم كلاغ را در قفس اسير نمي كنند ،‌ اما كبوتر شدن كلاغ هم كيمياگري ست . مي خواهم كيميا كنم.

خدا جان

از وقتي به دنيا آمده ام ،‌تا دو چشمم باز شد ، كور شدم . مي خواهم چشمانم را ببندم . تا بينا شوم ! گفتني هايم براي تو پاياني ندارد كه اين روزها غريبه ها بيشتر برايم دل مي سوزانند و آشنايان دلم را مي سوزانند. اين روزها صوت استاد شاطري آرامم مي كنم . سوره مزمل را كه گوش مي كنم دلم مي لرزد و مي شكند . خورده هاي دلم را برايت پست مي كنم . به همراه همين نامه !

خدا جان

عزيز دلم

دختر همسايه مي گفت ، " اگر بيايد همه ما را خواهد كشت ! " ببين چه قدر غريب است . دلم براي مظلومِ محبوبم تنگ شده ،‌ هر چند نديدمش ... اما مي گويند نامه ام را بعد از تو اول او مي خواند ...

خدا جان

به او بگوييد دوستش دارم

يا علي 

 

 

 

 

از دوستانم سیده زهرا، عطیه، سهیلا، سوسن و پینکی می خوام تایکی از پست هاشون رو به انتخاب خودشون در وبلاگ هاشون بذارن.

 

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميثم (بچه های آسمان)

چند خط برای آقای دهنمکی که اينروزها دست به قيچی اش برای سانسور کامنتهايش خوب شده!: به عنوان يک نسل سومی جنگ نديده... جنگ نديده ام،اما جنگ ديده زياد ديده ام! من هم پشت سر اساتيد بزرگوارم پخش فيلم موهن اخراجيها رو از طريق رسانه ی ملی بخاطر خونی که پدرم و پدرانمان در جبهه ی حق بخاطر دفاع از آينده ی من و امثال من دادند محکوم مينمايم. در همين راستا جديد ترين پست وبلاگم به حمايت از نويسنده داستانهای تخریبچی دوران اختصاص داده شده....

ميثم (بچه های آسمان)

چند خط برای آقای دهنمکی که اينروزها دست به قيچی اش برای سانسور کامنتهايش خوب شده!: به عنوان يک نسل سومی جنگ نديده... جنگ نديده ام،اما جنگ ديده زياد ديده ام! من هم پشت سر اساتيد بزرگوارم پخش فيلم موهن اخراجيها رو از طريق رسانه ی ملی بخاطر خونی که پدرم و پدرانمان در جبهه ی حق بخاطر دفاع از آينده ی من و امثال من دادند محکوم مينمايم. در همين راستا جديد ترين پست وبلاگم به حمايت از نويسنده داستانهای تخریبچی دوران اختصاص داده شده....

ميثم (بچه های آسمان)

چند خط برای آقای دهنمکی که اينروزها دست به قيچی اش برای سانسور کامنتهايش خوب شده!: به عنوان يک نسل سومی جنگ نديده... جنگ نديده ام،اما جنگ ديده زياد ديده ام! من هم پشت سر اساتيد بزرگوارم پخش فيلم موهن اخراجيها رو از طريق رسانه ی ملی بخاطر خونی که پدرم و پدرانمان در جبهه ی حق بخاطر دفاع از آينده ی من و امثال من دادند محکوم مينمايم. در همين راستا جديد ترين پست وبلاگم به حمايت از نويسنده داستانهای تخریبچی دوران اختصاص داده شده....

ميثم (بچه های آسمان)

چند خط برای آقای دهنمکی که اينروزها دست به قيچی اش برای سانسور کامنتهايش خوب شده!: به عنوان يک نسل سومی جنگ نديده... جنگ نديده ام،اما جنگ ديده زياد ديده ام! من هم پشت سر اساتيد بزرگوارم پخش فيلم موهن اخراجيها رو از طريق رسانه ی ملی بخاطر خونی که پدرم و پدرانمان در جبهه ی حق بخاطر دفاع از آينده ی من و امثال من دادند محکوم مينمايم. در همين راستا جديد ترين پست وبلاگم به حمايت از نويسنده داستانهای تخریبچی دوران اختصاص داده شده....

زهرا

گلي قشنگم الا به ذكر الله تطمئن القلوب

خود من

کار ندارم به فيلم مسعود خان ! ولی فکر می کنم توی مملکت ما و البته جامعه ما مباحث خيلی مهمتری وجود داشته باشه که واسش بنويسيم که وقتی دل بسوزد ، چه باک که جسم هم بسوزد! نسبت به حضرت درخشنده احترام فوق العاده ای قائلم ولی يحتمل می شه برای مسائل مهمتر نوشت که وقتی دل بسوزد ، چه باک که جسم هم بسوزد! تمت !

خالیبند

مممممم زیبا بود کیفول شدیم در سطح ویندوز امید وارم پست نامتون رو به مقصد برسونه

قناری

بسیار زیبا احسنت خیلی وقته میخوام برای خدا نامه بنویسم اما هر بار که میام مم از کجا باید شروع کرد.. دیگه دیگه خوش به حالتون

مانی

برای این بابایی که میگه مسایل مهم تر هست اولا اینکه به خاطر وجود مسائل بزرگتر نمیشه از سر مسائل کوچک تر گذشت دوما توهین به شهدا مسئله کوچکی نیست سوما مسائل بزرگتر رو ما دستمون نمیرسه شما خودت یه نظریه بده ما چه میتونیم بکنیم؟