شمع

هم شهری و هم دیاری خودم بودی؛ این را می دانستم، آن موقع ها که کوچک بودم، گاهی نام تو و استاد را از زبانش می شنیدم، آن موقع ها کف پایش "گیزیل" میزد! یادت هست؟! نامت را که می آورد، یکی از پاهایش را با خرسندی روی پای دیگرش می انداخت، کتاب "خلوت تنهایی" ات را توی دست هایش می گرفت و من کنار صندلی می نشستم و از زاویه ای که کف آش و لاش پایش پیدا بود، نگاهش می کردم؛ با همان چشم های کوچک و قهوه ای... خیلی سعی می کردم که به او بگویم: " آن قدر پای تنور ایستاده ای و خمیر چانه کرده ای و پهن کرده ای و نان مفت دست مردم قدر نشناس داده ای که کف پاهایت زیگیل زده است و باید بدهی تا آقاجان با سوزن داغ و شیره انجیر جیزش کند! " اما زبانم همیشه بد می چرخید و زیگیل یا همان دانه های دردناک کف پایش را "گیزیل" می خواندم و او را درگیر زبان درگیرم می کردم...

لب هایش را که روی لب هایم می گذاشت، لمس نکرده از من دورشان می کردو آرام پیشانی ام را می بوسید و شاید می دانست لب های پاکش را روزی خدا خواهد بوسید...

برایت شمع روشن می کرد، به حرمت نام روشنت، شمع شب های تار من... شمع تنهایی های خلوتم و خلوت های تنهایی ام...

تو که نبودی از همان اولِ من! حالا او هم نیست، حالا که دیگر زبان درگیر و وحشی ام را رام و بکر تربیت کرده ام او نیست تا ببیند که از درگیر شدن با الفاظ کودکانه ام رها شده و می تواند مرا آغشته به کلماتی کامل و حروفی حلقی برانداز کند و شیوایی کلامم را توی خلوت های شلوغم با نگاه رج بزند.....

نمی دانم نمی ترسد که دوباره کودک شوم و زبانم کلمات بی رحم و تازنده را میان امواج دریای عبارات رها کند؟!

به یاد خاطری شاد از شمع (شریعتی مزینانی _ علی)

*****

*زندگی با خیال های افسرده

آفت این روزهای پروانه هایی ست

که با ضمیری بکر

گل ها را از پس یکدیگر می نشینند

بر می خیزند و

تا مقصد اولین گلبرگ دوباره

میان شکست نور در شوره زار

اوج می گیرند...

*پروانه ها شمع زیاد دیده اند

گرداگرد شمع بالیده اند

قد کشیده اند

با آن ها سوخته اند

طعم اشک های شمع را

جرعه جرعه چشیده اند

نوشیده اند

اما

میان گل های خاردار و

این شمع های روشنِ زمینی

که می سوزند و نور می دهند

پروانه ها نیاموخته اند

راه رفتن روی زمین را

با کرم ها زیستن را

با آب بازی کردن را

*پروانه ها آرزوی خاک دارند بر دل

می دانند

که بال های رنگینشان

طرح پروازشان

تا اسیر نشود

میان دو انگشت ظریفانه

معنایی نمی یابد "رهایی"

*پروانه های کوچک

مثل کرم های ابریشم

با صدایی کاغذی

پوست می اندازند

توی سوراخ گوش های زمین

اما کسی نمی داند

وقتی پیله نامرئی اشان را

روحی نا آرام می دَرَد

دست کدام باد شرقی

پیکر بی جانشان را

الصاق شده بر خاک

برای یادها پست می کند

و شکل می دهدشان میان ذرات

*فسیل های هزاره های قدیم

برای هزاره های آینده

انگار

حکایتی رنگارنگ

از زبان پروانه های وحشی و نا آرام

توی گوش های زمین می خواند

*صبور است زمین اما

لا به لای بازی خاک و باد

تمام صداهای شنیدنی را

قطره قطره مخفی می کند

هو هوی باد

کشیده دست بر تن خاک

رد می شود میان شوره زار

این روزها

می شنوی؟!

/ 35 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: هنر نمايی قلم هميشه توانايت ، من حقير را ياد شعری از مرحوم سعدی انداخت: شبی ياد دارم که چشمم نخف شنيدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گريه و سوز و باری چراست؟! بگفت ای هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سيلاب درد فرو می دويدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نيست که نه صبر داری نه يارای ايست تو را آتش اگر پر بسوخت مرا بين که از پای تا سر بسوخت ... خدا خيرت دهد ، بی تعارف عرض ميکنم که هميشه هنر نمايی و حسن انتخاب قلم زيبا پسندت دلم را به سويی می برد! هر بار به کويی به جايی که بوی آشنايی می دهد... اجرکم عندالله ولی از اين نمی گذرم که اينبار پست شما دو بخش داشت و بخش سوم که دلنوشته های زيباي شما بزرگوار در آن جا داشت در اين پست ، سعادت روئت آن را نداريم... از اطاله کلام پوزش می طلبم. ايام به کام و موفق باشيد.[گل

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: هنر نمايی قلم هميشه توانايت ، من حقير را ياد شعری از مرحوم سعدی انداخت: شبی ياد دارم که چشمم نخف شنيدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گريه و سوز و باری چراست؟! بگفت ای هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سيلاب درد فرو می دويدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نيست که نه صبر داری نه يارای ايست تو را آتش اگر پر بسوخت مرا بين که از پای تا سر بسوخت ... خدا خيرت دهد ، بی تعارف عرض ميکنم که هميشه هنر نمايی و حسن انتخاب قلم زيبا پسندت دلم را به سويی می برد! هر بار به کويی به جايی که بوی آشنايی می دهد... اجرکم عندالله ولی از اين نمی گذرم که اينبار پست شما دو بخش داشت و بخش سوم که دلنوشته های زيباي شما بزرگوار در آن جا داشت در اين پست ، سعادت روئت آن را نداريم... از اطاله کلام پوزش می طلبم. ايام به کام و موفق باشيد.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: هنر نمايی قلم هميشه توانايت ، من حقير را ياد شعری از مرحوم سعدی انداخت: شبی ياد دارم که چشمم نخف شنيدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گريه و سوز و باری چراست؟! بگفت ای هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سيلاب درد فرو می دويدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نيست که نه صبر داری نه يارای ايست تو را آتش اگر پر بسوخت مرا بين که از پای تا سر بسوخت ... خدا خيرت دهد ، بی تعارف عرض ميکنم که هميشه هنر نمايی و حسن انتخاب قلم زيبا پسندت دلم را به سويی می برد! هر بار به کويی به جايی که بوی آشنايی می دهد... اجرکم عندالله ولی از اين نمی گذرم که اينبار پست شما دو بخش داشت و بخش سوم که دلنوشته های زيباي شما بزرگوار در آن جا داشت در اين پست ، سعادت روئت آن را نداريم... از اطاله کلام پوزش می طلبم. ايام به کام و موفق باشيد.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: هنر نمايی قلم هميشه توانايت ، من حقير را ياد شعری از مرحوم سعدی انداخت: شبی ياد دارم که چشمم نخف شنيدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گريه و سوز و باری چراست؟! بگفت ای هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سيلاب درد فرو می دويدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نيست که نه صبر داری نه يارای ايست تو را آتش اگر پر بسوخت مرا بين که از پای تا سر بسوخت ... خدا خيرت دهد ، بی تعارف عرض ميکنم که هميشه هنر نمايی و حسن انتخاب قلم زيبا پسندت دلم را به سويی می برد! هر بار به کويی به جايی که بوی آشنايی می دهد... اجرکم عندالله ولی از اين نمی گذرم که اينبار پست شما دو بخش داشت و بخش سوم که دلنوشته های زيباي شما بزرگوار در آن جا داشت در اين پست ، سعادت روئت آن را نداريم... از اطاله کلام پوزش می طلبم. ايام به کام و موفق باشيد.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: هنر نمايی قلم هميشه توانايت ، من حقير را ياد شعری از مرحوم سعدی انداخت: شبی ياد دارم که چشمم نخف شنيدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گريه و سوز و باری چراست؟! بگفت ای هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سيلاب درد فرو می دويدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نيست که نه صبر داری نه يارای ايست تو را آتش اگر پر بسوخت مرا بين که از پای تا سر بسوخت ... خدا خيرت دهد ، بی تعارف عرض ميکنم که هميشه هنر نمايی و حسن انتخاب قلم زيبا پسندت دلم را به سويی می برد! هر بار به کويی به جايی که بوی آشنايی می دهد... اجرکم عندالله ولی از اين نمی گذرم که اينبار پست شما دو بخش داشت و بخش سوم که دلنوشته های زيباي شما بزرگوار در آن جا داشت در اين پست ، سعادت روئت آن را نداريم... از اطاله کلام پوزش می طلبم. ايام به کام و موفق باشيد.[گل

زهرا

ياد دکتر.... خوش به حالت که می ری دل مرا هم ببر به آنجا که خودت می دونی

مهرداد

سلام وبلاگتان و قلمتان عاليست. خيلی لذت ميبرم از نوشته هايتان. راستی شما از نسيم خبری داريد؟وبلاگش را کجا پهن کرده؟ممنون

ساره

سلام خانوم خانوما ....

حسين

كرم هاي پروانه تحمل خزيدن بر زمين و لوليدن در خاک را ندارند. به كنجي رفته و از همه چيز و همه كس دوري مي گزينند تا در خلوت خود بسازند آنچه را كه بكار پريدن مي آيد و ببافند رشته هاي آسماني رهايي را ...