گام سفيد

تقدیم به بی کسی هایم:

چه قدر عجله می کنی؟! بگذار کلامم و مفهوم نگاهم میان صورت و چشمهایت جا خوش کند، آن وقت به من خرده بگیر؛ به تمام بی حواسی ها و گم شدن هایم میان خنده هایی که هنوز نمی دانی برای چه از وجودم می تراود و توی گوش های مبهوتت می ریزد!

کمی آرام باش و به من حق بده که بخواهم تا بیاموزم و بدانمت و فکر ملموس تو را میان خدا و دانسته های دنیا و تجسم همه ی شدن ها و نشدن ها تجربه کنم... بگذار تا بدانم هستم و بودن هایم را با تو تقسیم کنم، حتی به قیمت ثانیه هایی که در آن شاید تو، بودن های دیگری را کنار دنیاهای زیاد دیگری از دست بدهی!!

بمان تا برایت کمی هم از حضور جمله های ناخوانده بنویسم...

*****

نیم رخ ات را هنوز

نچرخانده ای کامل

مژگانی بلند

موهایی کمند

ابروی کمانی

گونه ای ارغوانی

لبی ساکت و مرموز

و چشم اندازی زیبا از تو

میان ذهنی تاریک

برگرد

بگذار ببینم تمام رخت را

عکسی می خواهم

از تمام چهره مجهولت

میان قابی چوبی و کلفت

تمام رخت را یک جا نشانم بده

نمی ترسم

از تمام سوختگی نیم رخ سوخته ات

مطمئن باش نمی ترسم

از آتشِ زیرِ خاکسترِ یادها

که روی تن خورده کاغذهای نوشته نشده

کاه دود می کند

نمی ترسم

بگذار تا ببینم چه کرده است!

آتش خاطرات

با لحظه های دنیای من

*****

پیرمرد پشت میز نشسته بود و داشت منوی دسرها را نگاه می کرد، گاهی هم دستش را بر می گرداند و ساعت مچی تازه اش را دقیق نگاه می کرد و آسوده لبخندی می زد. خانم مسنی وارد کافی شاپ شد، پیر مرد با دقت چشمانش را به حرکات و عکس العمل خانم دوخت؛ کت و شلوار سورمه ای اش را مرتب کرد؛ برخاست و ایستاد، کمی مکث کرد و بعد به طرفش حرکت کرد. خانم مسن، چادر مشکی اش را با دندان محکم گرفته بود و کیف دستی اش را زیر چادر از روی ساعد دست راست به روی ساعد دست چپش جا به جا کرد؛ طوری رفتار می کرد که انگار خجالت می کشد، پیر مرد جلو رفت، کیف دستی را که زیر چادر خانم را اذیت می کرد، گرفت، کمی با دقت توی چهره تمیز و جا افتاده زن نگاه کرد، بعد آرام هر دو رفتند و پشت میز نشستند.

خدمتکار برای گرفتن سفارش آمد؛ پرسید: "در خدمت هستم." پیرمرد کف کفش هایش را به هم نزدیک کرده بود و انگشت های دو دستش را توی هم فرو کرده بود، گذاشته بود روی میز؛ فکر می کرد و انگشت های شصت دستهایش را دور هم می گرداند و در حالی که روی صندلی هنوز احساس راحتی نمی کرد، نگاهی به خانم کرد؛ زن از درد پا، کف دستش را روی ران پایش فشار می داد و می مالید. پیر مرد منو را زمین گذاشت و گفت:

برایمان دو لیوان گل گاو زبان، با نبات اضافه و دو قاچ لیموی تازه بیاورید لطفا !!

/ 56 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش چاکری

سلام خانم صدر گرامی بچه های يکشنبه ها همه خودشون رو سر ما جا جادارن و مطالب گل گاوزبونيشون ( يعنی آرام بخششون) توی تخم چشم ما ( نه من چشام درد ميکنه) ايندفعه تو تخم چشمای پيمان دانشور از دفعه ی ديگه رو چشم ما جا داره شاد باشی

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: فردا روز اميد است و شايد روز ديدارش... دعايم کن تا لايق ديدارش شوم. فردا روز ديگری نيز هست! روز آپ شدن وبلاگ پر محتوايتان ... در انتظار فردا هستم با تمام زيبايی هايش. ايام به کام و التماس دعا

منصور

سلام بنت الهدی خوبی؟ ممنونم که سر زدی با ادامه ی حکايت به روزم تا بعد بای بای

سيد

سلام مدتی است از شما بی خبريم و گرفتاری های روز افزون مجال حضور دوستان را نمی دهد من هم هوس گل گاوزبان کردم

shafagar

با سلام - : وب سایت علمی درمانی طب اب درمانی متد (امساک از تمام خوردنيها + نوشيدن اب خالص ) به زبان فارسی : http://www.shafagar.com http://www.abdarmani.com : وب سايت علمي درماني طب اب درماني متد(امساک از تمام خوردنيها + نوشيدن اب خالص ) به زبان انگليسي : http://www.water-medicine.com http://www.watertherapy.ir و استفتائات از مراجع تقليد و خصوصا جديدترين استفتاء از ايه الله خامنه اي ( در باره طب اب درماني متد (امساک از تمام خوردنيها + نوشيدن اب خالص ) در وب سايت علمي - درماني (شفاگر) قرار داده شده است . با تشکر - مدير داخلي سايت شفاگر