مومن به زیستنم من

*ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می شود
شاه اگر عادل نباشد ملک ویران می شـود
یک نصیحت با تو دارم تو به کس ظاهر نکن
خانه نزدیـــــک دریا زود ویران می شود 

*جشن برنا برگزار شد، یکی از زیباترین جشن هایی که این روزها برگزار شد و خیر زیادی برایم داشت، که موجب شد به واسطه این جشن، همه همکارانم را با خانواده های خوب و صمیمی اشان ملاقات کنم و همه در کنار هم در یک تالار بزرگ، خانواده خوش قلب برنا را بیشتر بشناسیم. شب خوبی بود، به ویژه به خاطر شیرین کاری های بچه های سرویس عکس خیلی بهتر هم شد. اما دلم می خواست بهتر کار می کردم و قلم و وقتم را برای همکاران و هدف قشنگی که آن شب ترسیم کردند بیشتر متمرکز کنم. حالا خبرگزاری برنا را به رغم دیدگاه های متفاوتم ، بیشتر دوست دارم.  

*سایت پرشین بلاگ به روز شد و من مجبور شدم از دوست داشتنی ترین قالبی که برای دادگاه رسمی با ایده های خودم ساخته بودم دل بکنم. گاهی دل کندن باید به همین راحتی صورت گیرد. هر چند هنوز هم اگر فرصتی دست بدهد و وقتی بگذارم حتما همان قالب را برای دادگاه در نظر می گیرم. اما برای این که دلبستگی ها باعث می شود این دنیا خواستنی تر شود، گاهی باید گذشت. من به این قالب مثل لینک های وبلاگم خیلی وابسته شده بودم .

*یک فایل ورد داشتم ، که حدود هفتاد صفحه مطلب، شعر، مقاله، نظم و نثر به قلم خودم در آن ذخیره شده بود؛ برای این نوشته ها چیزی حدود شش ماه زحمت کشیده بودم! اما درست آخر همین هفته بر اثر یک اشتباه سهوی، یک صفحه سفید روی آن save کردم!! من به نوشته هایم هم دل بسته بودم. اما همه اش از بین رفت ! در یک چشم به هم زدن. هر چیز دوست داشتنی ای می تواند به همین راحتی و در زمان کوتاهی و در یک چشم به هم زدن تنهایمان بگذارد، از بین برود و یا حتی علیه امان استفاده شود !!... متاسفانه گاهی راه بازگشت هم نیست، اما برای به دست آوردن دوست داشتنی ها باید همیشه تلاش کرد. 

گل به این پاکیزگی از آب لال می خورد

غصه دیوانه را، آن مرد عاقل می خورد 

**حرف های من به این معنی نیست که دوست نداشته باشید! نه ، باید برای به دست آوردن خواسته ها تلاش کرد، باید جنگید، باید خواست. زندگی همین خواسته ها و نخواسته هاست پس باید مردانه جنگید و زندگی کرد، اما در این جنگیدن، معشوق گاهی کوزه تو را می شکند تا صدای تو را به بهانه خواسته هایت بشنود، چون گاهی عاشقیم اما بیش از آن که عاشق باشیم، غافل هستیم! گاهی تو آن قدر می خواهی و به دست می آوری که او را یادت می رود. اویی که اگر بدانی چه قدر دوستت دارد، از شوق جان می دهی...

به قول لوسیفر عزیز: زندگی... جنگ... و دیگر هیچ. 

من آهوی زخمی، تو سایه اِیْ گیاهی

منم ابر ِ شیطان، تو فصل ِ گناهی 

من احساس ِ برخورده باران به خاکم

منم شوق ِ مستی که در جان ِ تاکم 

گیاهم که تشنه اِی ْ نسیم ِ پگاهم

کویرم، که از عشق ِ باران، هلاکم 

*موزیک مورد علاقه ام پیدا شد. روزگاری از این آهنگ هم گذشتم، فراموشش کردم و با این که مدتی نمی دانستم کجا ذخیره اش کردم، به لطف خدا حالا آن را دارم. این خیلی زیباست. خیلی. حتما متوجه می شوید چه نشانه های زیبایی از رسیدن به دوست داشتنی ها، در این اتفاق نهفته است. حتی اگر خودمان هم چیزهایی را که دوست داریم فراموش کنیم، خدا هیچ گاه فراموش نمی کند!

همه این اتفاقات را دوست داشتم و دوست دارم.

الحمد الله رب العالمین...

که: الرحمن الرحیم...

پس: اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم، غیر المغضوب علیهم...و الضآلین 

*** 

*روی چهارپایه می ایستم

پایه هایش می شکند

می خورم زمین را

سیر می شوم

اما

دردی حس نمی کنم 

*علف های خشک طویله

بدن نحیفم را نوازش می دهند

تخت می شوند

نرم و لطیف

تا خراشی نبیند نازکای خیالم 

*می ایستم

بر نوک انگشتان

دست هایم را بالا می گیرم

باز هم نمی رسم

لمس نمی کند دستم

چراغ سوخته طویله را 

*آزاد می کنم

گره سیم آویخته از سقف را

پاتروم میان دست من است

و لامپی سالم 

*می پیچم لامپ تازه را

در تو در توی پیچش پاتروم

و سیم را مثل قبل محکم می کنم 

*حالا کلید

اتصالی است برای دیدنی شدن

برای نور

برای چشم های خیسی

که معلول سیاهی ست 

*تمام طویله روشن می شود

وه کثیفی و رخوت و نخوت این طویله را

که اسب ها آسوده در آن می زیند 

*نیست اتاق من این جا

اما

بالای همین کثیفی ها

چهار دیواری تمیزی ساخته ام

روشن است با یک لامپ

عروسک ها و احساسم می زیند در آن 

*رنگواره های اتاق

خوش می کند روزگارم را

طلوع خورشید در روز

وقتی لامپ بی کارترین ثانیه هایش را

در پرکاری های من می گذراند

و به امید شب

می نشیند تا غروب خورشید 

*من متعلق به همان اتاقم

اما

طویله خواسته یا ناخواسته

بخش مکدر زندگی من است 

*نور در چشم دل است

که کور سویش در چشم سر

می گشاید درهای بسته را

و من می بینم

مهربانی علف های خشک را

و اسب هایی که می دوند تا آن سوی طویله

و می گشایند

دریچه ای از حرکت را پیش رویم

و عشق به زندگی را

در کوچکی های مورچه های سیاه

که می دوند لای درزهای نمور

تا زندگی کنند مقتدرانه

می بینم هر روز 

*پس

به حرمت دیدنی ها

زندگی زیباست

زیبا 

*** 

به حسن ِ خلق و وفا کس به یار ما نرسد / ترا در این سخن انکار، کار ِ ما نرسد

اگر چه حسن فروشان، به جلوه آمده اند / کسی به حسن و ملاحت، به یار ما نرسد 

*** 

پ.ن: هفته آینده مطلبی درباره سینمای ایران می نویسم. دادگاه هنر هفتم، رسمی می شود!

 

/ 37 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله عابدین

بالاخره قالب دلخواه ات رو ساختی، نه؟ مبارک اه! ما که هر روز به یه بهانه ای داریم به شما تبریک میگیم، اینم روش! [چشمک]

ارمیا

سلام. وقتی قالب رو دیدم جا خوردم. دستگاهم اشتباه میکنه یا نه واقعاً قالب قبلی رو برگردوندید. قالب جدید هم به نوشته هاتون میومد. هر چند که این قالب رو دوست دارم. مگه نگفتید آبی باشید . مثبت.؟؟؟ پس چرا مشکی؟ نمیخوام تناقض گویی کنما. چون هر دو تا قالب قشنگ بودن.

حنیف

اسبها کلام ندارند که اگر لب می گشودند با تو میگفتند: ای انسان تو خود قضاوت کن قرار این بودکه من برای مشتی علف بار تو ببرم و تو نیز خانه مرا تمیزو روشن کنی پس انصاف ده این کثیفی و رخوت و نخوت طویله از کیست؟

عقیق

سلام صاحب دل قلمت با برکت و توانا [گل][بغل]

ارمیا

الهی لا تو’دبن ی بعقوبتک و لا تمکر بی فی حیلتک من این لی الخیر یا رب... سلام خوبید؟ ممنون که سر نمیزنید راستش یه کلمه از شما قرض میخواستم. اگه اجازه میدید و نا راحت نمیشید از کلمه خدا جان تو نوشته هام استفاده کنم. اگه هم میشید که یه چیز دیگه به کار ببرم. میخوام یه پست بفرستم تو آسمون آبیب. منتظر جواب هستم

میدون مین

سلام این یکشنبه منتظر شما هستیم....... سرای اهل کتاب نقد میدون مین و یادداشتهای یک دیوانه www.meydoonmin.blogfa.com www.crazynote.blogfa.com

یاسین

بلند نوشتن هم کار سختیه وقتی که آدم ها رو وادار می کنه با شوق تا آخرش بخونن! فکر می کنم کم کم دارم به پیوند خدا و زندگی و به اینکه می شود بین اینها ارتباط های روشن و مستقیم به دور از واسطه گری های بعضی ها برقرار کرد ایمان پیدا می کنم! و این نوشته ها به نظرم به این احساس یا بهتر بگم درک من از این موضوع نزدیکند. روح آشنایی هست لابلای اونها که باهاشون ارتباط برقرار می کنم. و عمقی که در سادگی ظاهراً سطحی بعضی فضاهای توصیف شده وجود داره دوست داشتنیه. جشن برنا هم مبارک! [چشمک]

هاله

درست می گی بنت الهدی جان! شدیدا می خواستم یک چیزی بگم که نباید، سخت بود، نه می تونستم بگم نه می شد نگم. حالا هم هر کسی از ظن خود شد یار من! بهتر بود جلوی خودم رو می گرفتم و هیچی نمی گفتم... نه؟

رویای نیمه تمام

سلام روياي نيمه تمامم به روز شد... منتظر حضور گرمت هستم دوست عزيز.[ماچ]

لوسیفر

متهم عزیز درود... به گمانم ما ناگزیر به دوست داشتنیم... مگه میشه از این همه زیبایی گذشت و دوست نداشت و دل نسپرد... هرچند می دونیم بسیاری از دوست داشتنی ها فانی اند و زود گذر... اما چیزی در درونم می گه دوست داشتن واقعی چیزی ابدیه... اگه نوشته هات پاک شده غمگین نباش... رستنگاه اون نوشته ها هنوز با توئه... حالا برخی میگن نه! ما اون نگاشته ها رو در حالی و احوالی نوشتیم که تکرار ناشدنیه ولی با کمال پوزش و با نهایت صراحت این مزخرفی! بیش نیست... اگه یک بار تونستی اثری زیبا بیافرینی باز هم می تونی... و این بار شاید حتی چیزی بهتر خلق کنی... علی علی[گل][گل][گل]