دل در قرنطينه ی عقل

 بسم رب و انا عبد

.

191296.jpg

.

يك صفحه باز مي كنم ، سفيدِ سفيد

دكمه هاي كيبورد رو مي زنم . حرف ها پشت سر هم مي چسبن و يك جمله تشكيل ميشه . مي خونمش ... بدم مي ياد . دستم رو مي ذارم رو بك اسپيس ... صفحه دوباره سفيد ميشه !!

كلمات ذهنم توي قرنطينه ي عجيبي هستن . مي ترسن بيان بيرون از اتاق سر. شايد هم توي سرم نيستن توي اتاق دل هستن . حرف دل ،دل نازكه ؛كسي بهش چپ نگاه كنه غم عالم ميشينه تو نگاهش . ميشينه روبروت مي گه نگفتم منو به كسي نگو ... ديدي چه طور عاقل اندر سفيه نگات مي كرد . اونجاست كه شرمنده ي دل ميشم .

دل ازم مي گذره ... مي دونه طاقت ندارم مي دونه كوچيكه ولي ازم قول مي گيره تا قبل از اينكه دوباره دست گل بزرگ تري آب ندادم زير بناش رو افزايش بدم .

دل كه بزرگ بشه همه چي حله ... خنده يادت نمي ره چون ارمغان وسعت شاديه .

دل كه بزرگ بشه ديگه همه چي مي خواي . يعني هيچي نمي خواي جز ...

خشت و گل دل وقتي بدونن دور و بر بي نهايت رو گرفتن با خيال راحت رو هم سوار ميشن و ميرن بالا . ترسي از ارتفاع ندارن ...

دل واسه هر چيزي گنجايش پيدا مي كنه ، واسه سخت ترين سخت ها ، واسه مصيبت ترين مصيبت ها واسه شادترین شادی ها واسه ی همه ی اونچه که می بینی ...

ديگه بماند ...

آخه كلمات تو قرنطينه ي عقل اند .

.

**************

 

ماه نزول قرآن ، ماه آرامش جان ، ماه رمضان اومد. بركتش نوش جونتون .

دست شيطون بسته است . آخ جون نداره هااااا ... آخه اين ماه ، ماه امتحان پس دادن به شيطونه ، كه ببينه چي تربيت كرده تو يك سال ، چي به آموخته هاي پارسال اضافه شده يا اگه شانس يار باشه كدوم آموخته هاش از ياد رفته.

تا حالا به اين فكر نكرده بودم كه شيطون آخر ماه بهم چه نمره اي مي ده ...

.

*×*×*×*×*×*×*×*

.

Soltanieh.jpg

بچه كه بودم دم افطار عزيز يه سفره مينداخت از اين سر حال تا اون سر ... همه ي بچه ها و نوه هاش مي شستن دورش ، بوي آش رشته ديوونت مي كرد . مادر و عمه جون با خنده و نگاه هاي معني دار به بچه ها ،كه ديگه خوب و بد رو مي فهميدن سفره رو آماده مي كردن ... خرماهاي پر از پودر نارگيل رو تو ظرف مي چيدن و مياوردن . پنيرها رو كنار ظرفهاي سبزي خوردن مي ذاشتن و تو سفره با يه ذوق خاص به ترتيب قرار مي دادن . صداي ربناي شجريان بلند مي شد . آقاجون با هفت هشت تا نون سنگكٍ داغ ٍ خاش خاشي ميومد تو ، آخ كه چه بويي داشت . نون رو مي داد دست عمه مي رفت وضو مي گرفت . عمه تند و تند نون ها رو مي بريد و مي ذاشت تو سفره .

آش رشته و زولبيا و باميه هم حالا ديگه تو سفره از من و عمو و عمه كوچيكه و داداش و چند تا از نوه هاي ديگه كه تازه به سن تكليف رسيده بوديم دل مي برد.

حالا صداي تلنگراي پيش از اذون لب ها رو به جنبش در آورده ... عزيز و مامان زير لب ذكر ميگن و آش رشته رو مي كشن توي كاسه ها . صداي اذون موذن زاده مثل كبوتري توي هوا پر مي كشه ...

الله اكبر ...

...

قبول باشه ... قبول باشه ... قبول حق باشه .

آقاجون به كوچيكترا ياد مي داد قبل از افطار بگن :

بسم الله اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا و تقبل منا انك انت السميع العليم.

همه روزشون رو با خرما و آب جوش و چايي باز ميكنن ...

آخ كه چه قدر دلم واسه اون روزا غنج مي زنه.

آي خدا ...

ديگه اون روزا تكرار نمي شن ... اما يادش به خير .

 

×*×*×*×*×*×*×*×

 

 متهم تو اين ماه ديگه متهم نيست ها ...! پس تا آخر اين ماه منو به هر اسمي كه دوست داشتيد صدا بزنيد ...

 

 

 

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کدخدا

يادش بخير هيچي افطار با اش و رشته نميشه قبول باشه

کدخدا

يادش بخير هيچي افطار با اش و رشته نميشه قبول باشه

کدخدا

از نظر من تو هنوزم يه متهمی اين حق الوکاله مارو کی ميدی ؟

وکيل

از نظر من تو هنوزم يه متهمی اين حق الوکاله مارو کی ميدی ؟

وکيل

از نظر من تو هنوزم يه متهمی اين حق الوکاله مارو کی ميدی ؟

از کسی که الآن متهم نيست به کدخدا !

بابا چه قدر يه حرف رو تکرار می کني. فهميدم يعنی افتاد در ضمن وکيل محترم اين به اون در ... حق الوکالت هم هاپولی شد خوش باشی و دلشاد يا علی

وکيل

من حق الوکالمو ازت می گيرم حالا ببين ميخوام بشم مدعی العموم

کدخدا

من وقتی خوشم که حق الوکاله منو بدی

سامـان

سلام مبری! گویا تبرئه شدی!؟ د-: