يک شب در آغوش ياس !

1151670636.jpg

مادرم درود <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مادرم ، فاطمه جانم

فاطمه ... فاطمه ... فاطمه جان !

امروز متهم به تو نیاز دارد ...

جز تو مادر كه را پیدا كنم ؟ كجا پیدا كنم بهتر از تو ؟!!

دامانت را به دستان عاجز خویش می گیرم .

می دانم كه تو پله های آسمان را تا انتهایی ناپیدا پیموده ای و من ... هنوز پایی ندارم تا بر پله ی اول بگذارم ؛ نه ! گويا اصلا چشمی ندارم تا پله ای را تجسم كنم ... هیچ نمی دانم از تو !

امشب می خواهم تو را در شام غریبانت ، چون علی یاد كنم و نامٍِ خوش عِطر تو را چون او بخوانم ؛ آن هنگام كه رو به ژرفای خاك هق هق میكرد ، آن هنگام كه دست بسته بر زمین می كشيدند و رایحه ی فریادش عالم را فرا گرفت ...

آه ...

فاطمه ... فاطمه ... فاطمه جان !

چه نگاه مظلومی ... نیست یاس شكسته ام ؟!

مادر

آه مادر

اینجا مردها ، مرد نیستند ... دیگر بعد از علی مردی نیست آخر ...!

این جا مردها سودای غیرت در سر می پرورانند .

آري افزون شده اند سوداگران غیرت و مردانگی ؛ اگر خیلی همت كنند تنها به هم تعارفش می كنند و پیشكش دیگری ...

آه و صد آه ای یاس

فاطمه ...  فاطمه ...  فاطمه جان !

مادر

این جا زن ها حیا را به سخره می گیرند و دیگر حتی عِطر یاس را هم فراموش كرده اند .

سنت كاشتن یاس را فراموش كرده اند ، ز خاطر برده اند كه دیو اندوه یاس با نوای چك چك اشك های یاس بیدار می شود ...

مادرم فاطمه جان

فاطمه ... فاطمه ...  فاطمه جان !

امشب مرا در آغوش كشیده ای ، یاس نازنینم ؛ تو خود گفتی كه در آغوشت بنشینم تا با شبنم گلبرگ هایت سیرابم كنی ..

جانم فدای گونه ی نیلینت ، تو خود به من لبخند زدی

آری لبخند تو چه قریب است مادر

امشب مرا فرزند خواندی مادر ، طفل حقیرت را راه رفتن بیاموز !

هنوز بوی تو را می دهد پیراهنم

اما ..

تو كجایی مادر كه در لحظه ، آغوشت هست ، بويت هست اما ... نیست ... نه نیست یاد تو .

این جا شب است مادر

خیلی تاریك است ، همه جا تیره و تار

فاطمه ... فاطمه ...  فاطمه جان !

مهتاب شبها ی دهشتناك تاریكی ، بر وجود بی وجود و تاریكم بتاب !

آه سیاهم را از آسمان صورتت كه لاجوردی شده پنهان می كنم ...

آری می دانم سیاهی زیاد دیده ای ،اما ...

فاطمه ، فاطمه ، فاطمه جان !

مادرم

وه كه چه شب تیره ای بر ما رقم می خورد !

یاس نازنینم در توصیف خویش چه بگویم كه از شرمساری لالم و الكن ..

فاطمه ... فاطمه ... فاطمه جانم

آه...! 

 

/ 55 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی شاهانی

سلام چرا ياس عمرش کوتاهه؟ چرا حداقل يکی از گلبرگاش کبوده؟ چرا هميشه ساقه هاش خميده است؟ چرا تو کوچه ... ؟

عليرضا

سلام دوست عزیز. ممنون از لطفتون. امیدوارم همیشه سلامت و با سعادت باشید. متن زیبای شما را خواندم، بنده نیز در باب فاطمه دستخطی دارم و در آن لبانم را با کلام یا فاطمه آتش زده ام. اما از ترس تحجر آنرا به تصویر نکشیده ام. شاید روزی چنین کنم و عمق شناخت این بنده کمترین در حد خویش را نسبت به فاطمه بیان کنم.

پت

سلام واااااای باید منو ببخشید که خیلی وقت بود نتونسته بودم بهتون سر بزنم... یه مشکلی برام پیش اومده بود که فرصت سر زدن هارو ازم گرفته بود.... در هر صورت ممنونم که بهم سر زدین... آپی هم که کرده بودم خواهرم کرده بود و فرصت نکرده بود به همه خبرشو بده.... خوشحالم کردین موفق باشید فعلا!

کدخدا

سلام حالت چطوره ؟ فکر کنم توی دهات خبرايی باشه يه سری بزنی بد نيست

علی

با عرض ادب به شما دوست بزرگوارم : جای بسی خوشحالی وسعادت بنده است که شما از وبلاگم بازديد کرده ايد.در نوشته ها ومطالبتون ايمان واعتقاد خوبتون موج ميزنه واين بهترين ارزش برای شما وما بازديدکنندگان وبلاگ شما هست -التماس دعا -يا علی

سامـان

چقدر خوشحال می‌شم وقتیکه یکی از ده-بیست‌تا وبلاگی که باید بخونم، هنوز آپ نکرده!!!؟

مريم

بنت الهدای عزيزم.ان شاالله برسه روزی که خودت شهد شيرين زيارت يار رو بچشی... اون موقع ديگه نيازی به ديدن هيچکس و حرف زدن با اونو نداری...

حامد

قشنگ ترين شکلک واسه اين مطلب همينه

تنهاترين غزال

سلام دوست خوبم متن قشنگیه ممنونم از حضور گرمت منم آپم خوشحال میشم سری بزنی سربلند باشی چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری چقدر سخته که گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببنی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی: (( گل من باغچه ی نو مبارک!!))