دلتنگی

«باد که می‌وزد،

عطر حضورت این روزها قوت می‌گیرد.

صدای پای قدم‌هایت را می‌شنوم؛

و انگار

قرار است،

دمی در این دنیا قدم بزنیم،

گام به گام و

آهسته آهسته . . .»

 

  • این روزها وقتی اشک می‌ریزم، یا وقتی زیر باران قدم می‌زنم، صورتم با آب دوست می‌شود. . . زود! آب روی پوست صورتم می‌غلتد. . . در اولین حرکتم هنگام وضو، لبخند می‌زنم، گاهی می‌خندم. . . با صدایی که با ذوقم در گلو می‌پیچد. آخر صورتم یک جا تر می‌شود و کف دستانم بزرگ نشده‌اند تا بخواهم بگویم، آب ِ بیشتری به چهره‌ام می‌پاشم! و حتی آینه نیز می‌خندد و با دست مرا به خودم نشان می‌دهد. این روزها، آب روی ِ پوست صورتم سر می‌خورد و از خم ابرویم، لیز می‌خورد تا زیر لبم. این روزها دائما صورتم خیس می‌شود. شاید شوق ِ شیرینی، شادم می‌کند و هنوز مبهوتم . . . وآن‌گاه تنها، آیه‌ای از سوره «اعراف» می‌تواند لحظه‌هایم را معنی کند. آخر با خواندن آن آیه، احساس می‌کنم خداوندگارم، با پای خویش، درونم قلبم قدم می‌زند و برای حضور در لحظه‌لحظه‌ی ِ عمرم، عمیق و طولانی، با صبری عجیب اصرار می‌کند. چه قدر دوست دارم ببوسمش وقتی اینگونه اصرار می‌کند.
  • سیزِن 2ی ِ سریال LOST رو هم دیدم! سریال عجیبیه. تقریبا عقایدم رو زیر رو کرده. خوشحالم از این که تا سیزن 4 رو فعلا دارم. اگه سیزن 5 و 6 این مجموعه رو داشتید بهم بدید. خوشحال میشم. از شخصیت «آنا لوسیا» خیلی راضی نبودم. روحیه و فکرش محکم بود، اما خیلی بر خلاف جهت دریاچه‌ی فطرتش حرکت می‌کرد، طوری که داشت به یک معتاد ِ عاصی برام تبدیل می‌شد. تنها جایی که کمی حس منفیم رو نسبت بهش کم کرد، زمانی بود که بعد از 40 روز تحمل و صبوری، سرش رو بین دست‌های «اکو» گذاشت و گریه کرد و با همه وجودش حس کرد، می‌تونه خستگیش رو با یه نفر دیگه تقسیم کنه . . . «آنا لوسیا» قبل از سقوط ِ هواپیما، یک پلیس بود، پلیسی که با مادرش همکار بود. پلیسی که توسط یک نفر به قصد کشت زخمی شده بود و با وجود 5 گلوله توی تنش زنده مونده بود و در آخر هم کسی رو که بهش سوءقصد کرده بود، کشت! آنا، به اسلحه علاقه خاصی داشت و فقط زمانی احساس امنیت می‌کرد که اسلحه همراهش بود... اما؛ «آنا لوسیا» کشته شد! درست در همین نقطه‌ای که داشتم تعریف می‌کردم. خیلی ناگهانی و هولناک... با همه تضادهایی که بین خودم و خودش حس می‌کردم، اما وقتی مرد، جا خوردم. . . اونوقت؛ چشمام خیس شد . . .
  • روزگاری عطیه بانویی داشتیم و با لیلای بر سین نشسته‌ای مشهد می‌رفتیم،‌ اما‌م‌زاده صالح می‌رفتیم... اما حالا بچه‌ها توی لاک خودشان فرو رفته‌اند. شنبه هفته پیش بود که به سهیلا زنگ زدم و فهمیدم مادربزرگ نازنینش را از دست داده... هیچ کسی نمی‌دانست و گویا من اولین دوستش بودم که تماس گرفته بودم و صدایش را می‌شنیدم و خدا را شکر که سهیلا قوی است و همیشه پرقدرت و پرانرژی صحبت می‌کند. دلم از این روزگار گرفت..... اما جز تسلیت گفتن، هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. آخر مادربزرگش رفته بود و حالا سهیلا مثل من شده بود... سهیلا جان! روح مادربزرگت شاد.
  • 27 فروردین هم گذشت، حالا من یک جعبه دارم. یک جعبه نقره‌ای و یک دفتر کوچولو که از اول دبیرستان دارم توش می‌نویسم. و فقط زمانی می‌رم سراغ دفترم، که عجیب احساس دلتنگی کنم . . . جعبه نقره‌ای رو باز می‌کنم و سعی می‌کنم کلمات رو آنچنان به یاد بیارم که بتونم به درستی توصیفش کنم.

 

«نگاهت روی زمین می‌افتد.

و من تا انتهای ِ توانم،

در تلاطم ِ زیارتی عجیب و دو سویه،

با تمام ِ قدرت،

هبوط می‌کنم...»

/ 28 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
diamond

ابجی عجالتا ما هم لاست می خواهیم. یا قرض بده یا آدرس بده تهیه اش کنیم که دلمان نسوزد

روابط عمومی

بنام خدایی که آرام دهنده دلهاست باسلام وعرض احترام خدمت شما دوست عزیز در ادامه سلسله جلسات نقد وبلاگها ، که هر هفته به طور منظم برگزار می شود ، در این هفته به بررسی و نقد وبلاگ کارتون بلاگ http://cartoonblog.blogfa.com لذا بدينوسيله از جنابعالي جهت شرکت در اين جلسه دعوت بعمل مي آيد . پيشاپيش ازحضور گرم و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود. عده دیدار ما: یکشنبه 13 اردیبهشت ماه 88 از ساعت 17 الی 19 نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان 21 - بوستان شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب [گل]

پریسا

سلام. خوبی؟

حسن شیرعلی

سلام و من تا نتهای توانم در تلاطم زیارتی عجیب و دو سویه با تمام قدرت هبوط میکنم . من هنو سریال لاست رو ندیدم ولی اینقدر تعریفش رو شنیدم میترسم شروع کع بکنم این ترم تمام مود بیفتم بعد هنوز خودمو عقب نیگه داشتم . [لبخند][گل]

At

[عصبانی] یالا به روز کن !!!!!!!!![شیطان][عصبانی]

At

آپ کن دیگه ..بی جنبه ![قهقهه]

At

[نیشخند]