*لطفا متهم در جايگاه قرار بگيرد !*

 

جلسه ی دادگاه رسمی است ... . لطفا متهم در جايگاه قرار بگيرد !

 

 دادگاه آماده ی شنيدن سخنان  متهم است !

متهم می سوزد اما ...              50296_wallpaper280.jpg

اين سوختن حاصل مجازات نيست !

* فرشته با لحني آرام و مهربان با متهم سخن مي گفت ، مي گفت و نگاهش مي كرد ، نگاهي سرشار از ترحم … نگاهي كه پر بود از حرفهايي كه متهم بارها شنيده بود ، اما به تازگي گل ها برايش ناشنيده مي نمود …<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

فرشته : مي ترسي ؟!!

سرش رو آروم و با هق هقي كه اصلا نمي تونه كنترلش كنه ، به علامت "بله !" تكون مي ده !!

فرشته : چرا ؟!! اين جا به جز اونايي كه خودت خواسته بودي كسي نيست .

فرشته : مي گن مي دونن كه مي ترسي ولي گفتن بهت بگم كه نترس و آروم باش …

 

*****

متهم : نمي دونم ….

با گفتن كلمه ي نمي دونم كل حرف هاش رو مي خوره و هق هقش كه شده بود يه بغض به بزرگي كره ي زمين تو گلوش ، مي تركه و مي زنه زير گريه !

فرشته : نمي دوني يا نمي توني ؟!

صداي گريه اش بالاتر مي ره … ! ديگه هم نمي تونه هم نمي دونه … مي دونه كه مي دونه اما نمي تونه بگه …

فرشته : تا نگي بايد اي جا بموني ولي اگر زودتر بگي شايد شاهد ها بتونن واست يه كاري بكنن …

فرشته : وكيلت كيه ؟ اصلا وكيل داري ؟

متهم : چشمانش رو به مقابلش دوخت … مردمك چشمش مي لرزيد ، التماس مي كرد ، فرياد مي زد … خدايا منو ببخش ، ببين از جنس آتشم !! ببين چه سياه شدم .. ببين چه قدر كوچكم … ببين …!!!!!!!!!!!!!!!

در مفابل چشم تمام فرشتگان دستش را به طرفش بلند كرد…

متهم : من از جنس آتش شدم اونوقت مي خواي باز هم دست منو بگيري ؟!!

متهم :آخه چرا اينقدر مهربوني ؟!!

با فرياد اين جملات صداي ضجه اش به جايي رسيد كه فرشتگان همه با چشماني خيس سر به پايين انداختند .

يكي از آنها گفت : تو پاك بودي ، زلال بودي و من به وجودت غبطه مي خوردم … آخه چرا اينطوري شدي … ؟ با خود چه كرده اي بشر ؟!!

ندايي آمد :تو براي من همان بنده با وجود لطيفي هستي كه آفريدم … اين آتشي كه مي بيني منحصر به ديد توست خودت آن را ساختي و تنها خودت آن را مي بيني ، هر چند كه جز من كسي در ديدن آن با تو همراه نيست …  اما همه شاهد بي قراري تو خواهند بود ! تا ابد … چون ديگر به مبدأ بازگشتي و پاكي را درك مي كني . باور نمي كني كه اين همه خطا كرده باشي … تو در بيهوشي مطلق بودي ، هر چه صدايت كردند بيدار نشدي ، گاهي چشمانت مرا مي ديد و بر مي خاست اما تو به تاريكي عادت كرده بودي ! پس دوباره ديده ات را بر تمام بزرگيم مي بستي و به خواب مي رفتي … بر مني كه از خودت به وجودت نزديكتر بودم …

 

  

/ 58 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم

سلام وبلاگ قشنگی داری چرا هميشه متهمی ؟ميتونی مبرا بشی اگه بخوای شناخت واقرار به گناهان نزديک شدن به معرفت است افرين داری بزرگ مشی تبريک به من سر بزنی خوشحال میشم]

احمد

درباره "آخرين حمام" چي مي دوني؟ يه سري بزن آپم

زهرا

تو هنوز دنبال متهمی!!!؟؟؟؟

حميد( در کوچه باغهای بيابان )

نصيحت های جبرئيل به حضرت رسول رو خوندی ؟ خيلی جالبند . از مطلبی که نوشتی خيلی لذت بردم .عالی بود موفق باشی دوست داشتی يه سر به من بزن

علی(فصل ما)

سلام/.../ما ارادت داریم عزیز!/سبز باشی و بهاری

گناه مقدس

سلام دوست ببخشيد ديگه اينقده دير ولی دادگاه جالبی بود من اپم بيا اونورا خوشحال ميشم

نيلوفر آبی

ایام فاطمیه، دلهای عاشق و بی قرار، سرود غم می خواند و منظومه ی اندوه می سراید. فاطمیه فصل و موسم تجدید داغ های علی است. سلام ممنون از حضور سبزتون آپم خوشحال ميشم بازم سر بزنيد هوالحق

aTye

baba to ke mano mordi...