ابراهيم در گلستان

4xz6r2r.jpg

تقدیم به شهید ابراهیم رحیمی:

صدایش آرامم می کند، نگاهش نوازشم می کند و اتصال پوست لطیف دستانش رو گونه های سرد و یخ زده ام... مرا به آتش می کشد و مثل ابراهیم در گلستانم می کند...

ابراهیم که وارد شد؛ صدای همهمه کلاس خوابید. کسی دست در جیبش کرد و سکه ای را روی زمین انداخت ، صدای سکه فلزی سکوت مخوف کلاس را در هم شکست، بچه ها سرهایشان را پایین انداختند و هم کلاسی سکه را برداشت و از شیشه کلاس پرت کرد بیرون!

شیشه شکست و ناگهان صدای یکی از بچه ها بلند شد... شیش شیش شیشه شکست! شیش شیش شیشه شکست...

چند لحظه بعد تمام بچه ها پشت سر ابراهیم به سمت حیاط مدرسه راه افتادند؛ ناظم وارد حیاط شد و با شلاق تیز و سوزانش دست و بال چند نفر از شاگردان را محکم نوازش کرد!

دستانش به آتشم می کشد، مثل ابراهیم در گلستانم...

آسمان ابری ست... و ابراهیم رفتنی ! به حکم چرا گفتنِ شاگردی برای استادش!

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش چاكري

سلام خانم صدر گرامي كه با اين وضعيتي كه من در جمعيّت نسوان معلوم الحال اين جامعه ميبينم ، واقعاً صدر هايي مثل شما صدرن و باعث افتخار موجوديّت رو به زوال دختر ايراني، اميدوارم مثل اون جمله ي اون پستت يه روزي برسه كه بازم مجنون وارها پيدا شن و براي زلف هايي كه ارزشمند ميشن بميرن در مورد كامنتت بايد يه جمله از نيچه بگم كه ميگه : شعار ندادن هم يه جور شعاره .. ولي خوب من سعي ميكنم شعار ندم ... گاهي رعايت ميكنم مثلاً تو جلسات ماه رمضان به دليل ناراحت نكردن تعدادي برادر روزه دار كروات نميزنم ... روزه دار رو نبايد ناراحت كرد ..هر كي كه باشه / اين يه شعاره كه دارم بهش عمل ميكنم ... پست ابراهيم هم واقعاً عالي بود ... موفق باشي

نظرکرده

سلام خيلی جالب بود اميد وارم به ما هم سر بزنی و کمکمون کنی تا راه بيافتيم. چون تازه کاريم منتظرم بای

pinKy

وب لاگ پینکـــی با یک اعتراض آپ دیت شد.

صادق حسيني

آخر تابستان كه مي شود براي هم نسلان من ۲ چيز خاطره اش زنده مي شود: بازگشتن به مدرسه و هفته دفاع مقدس. آخر تابستان كه مي شود دل تنگ مي شويم هم براي دوباره رفتن به مدرسه و دور شدن از تعطيلي! هم براي خاطرات آن جنگ ويرانگر. آخر شهريور كه مي شود بيشتر يادم مي ماند كه چه جوانان پاك و نابي براي اين ارض مقدس دفاع كردند، عموي من، پدر تو، برادرت، دايي و پدربزرگ محمد و همه جوانمردان پاك دل و با اخلاص اين سرزمين. از آن همه جوانان پر شور و شعور چندين نفر شهيد شدند، رزمنده اي كه در كوچه پس كوچه هاي خرمشهر مي جنگيد و از پدر و مادر و همسرش كه بدون خداحافظي تنهايشان گذاشته از دوربين سوپر ۸ روبرويش وداع مي كند، حالا كجاست؟ شهيدي بايد، سرداري بايد و آزاده اي و معلمي و كشاورزي بايد شده باشد. خيلي دوست داشتم كه آنها را در وضعيت كنوني مي ديدم. كاش مسجد جامع خرمشهر با همه آن جراحاتش مي ماند و بازسازيش نمي كردند. كاش سياست ورزي مشتركات را از بين نمي برد و كاش اخلاق نمي مرد. كاش قدرت اين قدر عزيز نمي شد و كاش هدف وسيله را توجيه نمي كرد.

معبر

با سلام به درخواست برخی از شرکت کنند گان مهلت مسابقه معبر تا 10 مهر تمدید شد. مسابقه وبلاگ نويسي معبر در رشته هاي وبلاگ نويسي، طراحي و ويرايش قالب، طراحي پوستر ، كليپ و فلش با جوايز ارزنده جهت كسب اطلاعات بيشتر به Http://mabar.ir مراجعه فرماييد. در صورت امكان لوگو مسابقه را نيز در وبلاگ خود بگذاريد تا علاوه بر شركت در اين امر خير ، نام شما جزء حاميان معنوي مسابقه قرار گيرد. ياحق

حامد

سلام شما کجا برنا کجا ؟ اگه راست ميگی شما بيا بالا !!! البته من بيشتر اوقات بيرونم.

یاسین

سلام... چی خاکستری شد؟! پست هام؟ يا قالبم؟! هر جوابی بدم ظاهر قشنگی نداره... شبيه افه های روشنفکری ميشه! در مورد بهشت... نمی دونم چرا نمی دونی باید به کدوم فکر کنی و اصلاْ این یعنی چی! ولی احساس می کنم برای من زوده بخوام قضاوتی بر خودم بکنم... يه کم گذاشتمش برای آينده...! ممنون از آرزوی خوبتون

زن عمو

سلام گلم طاعات وعباداتت قبول خیلی زیبا بود تبریک میگم عجب قلمی داری منو که برد توی عالم دیگه !!!!!!! حال کردم التماس دعا