شما یک آدم... هستید!

*گل مدعی شده‌ بود!

مدعی عطر تنت شده بود و

در برابر نفس‌های گرم تو...

با تمام وقاحتش می‌رقصید.

گلبرگ می‌لرزاند؛

و پرچم‌‎هایش را به چشمان دوره‌گرد ارزانی می‌کرد...

*میان رفت و آمد هوای دم و بازدمت،

بی‌آنکه بداند،

تاب می‌خورد و

منتظر ابرهای سیاه می‌شد؛

تا شاید با تن‌فروشی،

چند قطره‌ای شبنم کاسبی کند.

*گل مدعی شده بود که:

نفسش از نفس گرم تو عطرآگین‌تر است!

مدعی شده بود و

تمام شهر را از بندگی‌ دستان پینه بسته‌ات مبرا کرده بود.

*بدکارگی می‌کرد و

به خیالش اگر چند نفس عطر مجانی،

راهی مشام به خواب رفته‌ات نکند،

و به بهای یک باد خنک و یک شب بارانی،

عرضه کند تمام زیبایی‌اش را،

نازش را گران‌تر از تو،

دیگری خریدار است...

*نازکِش نداشت و ندارد گل،

اما؛...

تو اگر نباشی تا آفتاب تنش را نسوزاند،

حکم ِ «زیبایی» ندارد «گل».

خار خواهد شد و در بند کویر...

اگر نباشی و ندانی خیال بافی‌هایش را.

*حالا،

گل این روزها عجیب عطر شراب دارد،

مست است و مستی می‌کند؛ اما،

هنوز صدای تب‌دار تو را که می‌شنود،

تا نازک‌ترین نازکای گلبرگ‌های پلاسیده‌اش،

سرخ و سیاه می‌شود از خجالت!

*هیچ کس باور نمی‌کند من تئاتر «شکار روباه» را ندیده باشم و بدون تماشای این نمایش توانسته باشم،‌گفتگویی مثل روز شنبه هفته گذشته را با «سیامک صفری» گرامی گرفته باشم. به هر کسی گفتم،‌چند دقیقه‌ای مست و ملنگ، زل زد توی چشمانم و به گمانم،‌در همان لحظه گمان می‌کرد من یک روزنامه‌نگار دیوانه‌ام که قصد دارد آتش بزند به همین چهار شوید سابقه و کارنامه یکی یک دانه‌اش! اما من وارد حوزه تئاتر شده‌ام! جدی و مصرانه... و خیلی مجدانه و پروپاقرصانه نمایش‌های دیگر را نیز دنبال می‌کنم. البته این بار نه مثل «شکار روباه» دکتر علی رفیعی گرامی،‌ بل مجدانه می‌نشینم توی سالن اصلی تئاتر شهر، تالار سایه، تالار چهارسو،‌ یا تالارهای سنگلج و مولوی و نمایش‌ها را با اشتیاق هر چه تمام‌تر مقابل چشمانم می‌گذارم و می‌بلعم همه دیالوگ‌هایش را... آخرین موردش هم،‌«مادرمانده» است که با «دنیا» رفتیم سراغش و حسابی از کار لذت بردیم. آن را حمیدرضا آذرنگ، «هم» نوشته و «هم» کارگردانی کرده و «هم» بازی کرده است. کنار بازیگرانی چون شبنم مقدمی و شهرام حقیقت‌دوست که صحنه را با بالا و پایین پریدن‌ها و بازی صمیمیشان بیشتر به دل می‌نشانند و با خوش‌زبانی‌هایشان پرده را به آتش می‌کشند. مادرمانده، تئاتری است که باید آن را دید و به تکرار بودن موضوعش هیچ اهمیتی نداد! می‌گویید: «چرا؟» می‌گویم: «چون می‌ارزد و پایانش را اصلا نمی‌توانی حدس بزنی...» می‌خواهم حتما همین هفته در اولین فرصت،  سری هم به «ته خط»، ساخته و نوشته حمید ابراهیمی بزنم و همین طور «خرمشهر11» اصغر خلیلی را حسابی موشکافانه زیر و رو کنم. خبرنگار تئاتر بودن و همکاری با خانم «ادیب» (مسئول روابط عمومی تئاتر شهر و رابط خبرنگاران) جذاب است و از آن جذاب‌تر کل انداختن با این تئاتر‌ی‌هایی است که نمی‌خواهند فرصت روی گیشه بودن را از دست بدهند اما، دائما با دست پس‌ات می‌زنند و با پا پیش‌ات می‌کشند! و البته شاید از حکایات تئاتر شهر و شرح جزئیاتش بیشتر برایتان نوشتم.

*...و اما اندر حکایت lost ! سیزن 4 به پایان نرسیده اما،‌عجیب این مجموعه دارد روی اعصاب و روان من «بندبازی» می‌کند. ترسم از ویروسی شدن باورهایم نیست؛ ترسم از این است که نتوانم چیزی را که دلم می‌خواست با پایان یافتن این سریال به دست آورم. دارم دنبال کتابی می‌گردم که مرا پیش «ملاصدرا»یم ببرد و کمی در غالب کلمات ِ «اسفار» و «عقل سرخ» بادی به سر و مغزم بزند. دارم دنبال یک کتاب سنگین اما کم حجم می‌گردم. دلم یک فرصت می‌خواهد برای مکث کردن روی جملات قصاری که لازم است و حتما، باید مرور کنم... البته حالا که فکر می‌کنم، البته شاید بسته به حجم کتاب نباشد این حس! مثلا مرور جملات «نهج‌البلاغه» هم موثر است و از این تورم و التهاب می‌کاهد؛ اگر به‌جا و با حوصله ورقش بزنم و خطبه‌ها و جملاتش را سر فراغ بال و خیال انتخاب کنم و بخوانم. چیزی شبیبه خطبه اول، خطبه «آفرینش» شاید باور نکنید که گاهی درست میان شلوغی‌های کار و درس و زندگی و حواشی لذت‌بخشی(!) که دارد، دلم می‌خواهد برای چند لحظه،‌باز با صوت «استاد شاطری» خلوت کنم و جزیره‌ای که خودم را در آن گم کرده‌ام کمی آرام‌تر پشت سر بگذارم و از این همه آدمی که تبدیل به شخصیت‌های ریز و درشت «LOST» شده‌اند فاصله بگیرم... ببخشید ها!

*به تازگی کتابی دست گرفته‌ام به نام: «شما یک ... هستید!» (نوشته محسن محمدی) جالب است و سبکی نو در نوشتن کتاب‌های طنز به شمار می‌رود. به قول آزاده (دوست و همکار وطنی‌ام) این محسن‌خان محمدی، به از داستانک‌هایش(!!) نباشد، خوب بلد است طنز بنویسدها... (خنده)!!! محمدی قبلا برای روزنامه خودمان داستانک می‌نوشت و البته می‌نویسد؛ هر چند داستانک‌هایش را یکی در میان کار می‌کنیم. اما خوشحالم که کتابش را روی پیشخوان کتابفروشی دیدم. کتاب خوبی با شاکله محکم و از جنس طنز و خند‌ه‌های کلپوره‌ای* نوشته است. برایش آرزوی موفقیت می‌کنم؛ کاش کتاب‌ آزاده هم زودتر مجوز می‌گرفت و چاپ می‌شد. آخر آزاده هم برای خودش قطبی‌است در ادبیات...

*کلپوره: یک گیاه بسیار تلخ -مثل دم مار- که خاصیت فراوان دارویی دارد.

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرآئین

به به چه خانم محترمی....تازه اگه سیزن 5 روببینی چی میگی؟....تمام 4 تا سیزن یه طرف این سیزن 5 یه طرف...[قلب][چشمک]

محمدی

سلام خانم صدر،ممنون از لطفتان.فقط ای کاش زمان معرفی کتاب در وطن امروز کمی همکارانتان بیشتر دقت می کردند.چون در معرفی آن کوچکترین اشاره ای به طنزبودنش نکرده بودند.ضمن آنکه متن پر از غلط املایی بود.

آزاده

مرسي هدي جان تو خيلي به من لطف داري و من اون اندازه اي[گل] كه تو خجالتم دادي نيستم.

لیلا

ببیییییییییییییین! میام می خونم نظر می دم[گل]

ستاره شانس

سلام همشهری خیلی خوب بود. راستی جناب محمدی با عرض حسته نباشید من یکی از صفحه آراهای وطن امروز هستم کار و تغییرات، معمولاً باعث برخی خطاها می شود که اگر از طرف این قسمت باشد من معذرت می خواهم ولی این رو بگم گروه فرهنگی و خانم صدر از بهترین و پر تلاش ترین و حرفه ای ترین نیروهای وطن امروز هستند و از طرف این گروه مطمئن باشید مشکلی نبوده

لیلا باقری

[دست] این برای آن شعر مایاکوفسکی گونه و راحتت... من قبلا هم گفته ام که در تو آینده درخشانی می بینم که زن بودنت را در شعر نادیده گرفتی و اینگونه جسور و گاه ... می نویسی و ما کلی ذوق می کنیم و می خوانیم.[بغل] و اما... بابا خبرنگار تئاتری... بابا خوش به حالت... به این می گن حوزه... لااقل اندش یکم خوش می گذره توی این سالنهای تئاتر.. [گل]

سبز و سفید

سبز به شرط صداقت سفید به شرط عدالت [گل] بیانیه ی 54 انجمن اسلامي دانشگاه هاي كشور [گل] ( کارنامه منفی و غیر قابل دفاع دولت )

مجتبی

سلامی گرم من باز هم جملات قبلی را تکرار می کنم! زیبا می نویسید عالیه[دست] هر جا هستید شاد باشید راستتی خوش به حال اونایی که شما لینکشون کردید یا علی