رویای یک نیمه شب

بیت الحرام گرد نیست! شکل هندسی ش بیضی است. دور خانه خدا و توی طبقه دوم بیت الحرام، فقط یک نقطه است که با کعبه نزدیک‌ترین فاصله را دارد. یعنی کعبه وسط بیت‌الحرام هم نیست. یعنی یک کمی به یک عده دیگری توی بعضی جاها نزدیک‌تر است. یعنی خدا هم یک جاهایی من و او را بیشتر از بقیه دوست داشت!

نشسته بودیم درست توی همان جایی که به کعبه نزدیک‌تر بود و عجیبا غریبا شلوغ که نبود هیچ، خلوت هم بود... نشسته بودیم طبقه دوم؛ چشم دوخته بودیم به سیاهی کعبه، و سپیدی پر از خواهش و خشوع ِ گردان ِ دور او را می‌دیدیم. فکر کن! می‌چرخیدند و می چرخیدی دورش، از راست به چپ.(۱)

هی می‌چرخیدند و می‌چرخیدند و می‌چرخیدند و نگاه تو، توی جمعیت دست به دست می‌شد و می‌دیدی که چه طور بعضی‌ها پرده سیاه خانه خدا گرفته‌اند و نازش می‌کنند و می‌خواهند کعبه را توی بغلشان بگیرند و ببوسند و ببویند و دورش بچرخند و بگردند و قربانش بروند.

آخ! نمی‌دانی چه حالی دارد دور خانه کسی بگردی که توی دنیا یکی است و تو برایش یکی... نمی‌دانم آن شب بود یا یک شب دیگر. اصلا مگر فرقی هم می کند؟! آن‌جا که باشی همه شب‌هایش شب آرزوها ست! باور کن... (۲)

به او گفته بودم: "فکر کن! فقط حضرت علی(ع) در تاریخ زندگی کعبه داده است برایش پرده سفید بدوزند..." یک آن با هم فرض کردیم که کعبه جلوی ما سفید تنش کرده... دلم ریخت. عروس می‌شد اگر یک لباس سفید هم تنش می‌کرد. آخ! نازنین می‌شد و آن وقت باید تمام عمر دورش می‌گشتی و نازش را می‌کشیدی.

باور می کنی؟!‌ او هم دور ما می‌گشت و قربان صدقه‌مان می‌رفت؟ کیست که باور کند او هم ما را توی بغل گرفت و بوسید؟ کیست که باور کند با خدا مصافحه کردیم و چند ثانیه توی آغوشش گرفته‌مان و بهمان لبخند زد...؟ کیست که باور کند جز خودش؟ مگر آدم دیگر چه می خواست از خدا؟ لیلت الرغائب، توی خانه‌اش نشسته بودیم و داشتیم برایش با همین کلمات عامیانه خودمان و مثل هر شب دیگر این سفرم جادویی، حرف می‎زدیم. آن‌جا که باشی هر شب منتظری رد چهار ستون نورانی را ببینی که از آسمان روی کعبه فرود می‌آیند. دلت می‌خواهد از همان‌جایی که بلال روی بام کعبه اذان گفت، بروی و روی یکی از همان ستون‌ها که پله برقی نامرئی است از دلت تا خدا - و عشق بازی محض- سوار شوی و به همه عالم فخر بفروشی...

ما حرف می‌زدیم مثل همیشه؛ او هم گوش می دادها،.. گوش می‌داد مثل همیشه؛ اما این‌بار گوش کردنش را می‌دیدیم. به همان حرف‌های معمولی دو تا دختر پر شیطنتی گوش می‌داد که با لباس سفید نشسته بودند کنارش و گاهی از خنده برای هم ریسه می‌رفتند و گاهی تمام سفیدی تنشان پر می‌شد از خیسی آب نگاه. چه قدر حال داد آن شب. حسن یوسفی بود برای خودش...

توی طبقه دوم کعبه، بعضی در حال طواف کردن بودند. بعضی ها هم دعا و نماز و ... عرب‌ها و خیلی‌های دیگر هم با ما بودند! آن شب خیلی‌هایشان نصف شب –حوالی ساعت سه بود- به هم زنگ می‌زدند و ساعت‌ها برای هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. آن‌جا عشق عالم بود و هست. آب توی دلت تکان نمی‌خورد. راستش را بخواهی مکه -و درست راس کعبه‌ش- در شب آرزوها اتوپیایی است برای خودش؛ که اگر نروی و نبینی باورش نمی‌کنی. یعنی شاید حتی تصورت هم آن‌چیزی نباشد که ما دیدیم. اصلا خدا را چه دیدی! شاید تلقی و تصورت از اتوپیا عوض شد...

آخ! بروی و ببینی، آن هم درست توی سن 20 سالگی... توی اوج نگاه عاشقانه خدا... اوجی که کمیت ندارد، اما عجیب کیفیت داردها... یک جورهایی خدا دارد بی‌منت‌تر از همیشه به تو و به همه جوارح و به همه افکارت برکت می‌دهد. به تمام زندگی‌ت؛ برای همه عمر... عجیب خدایی دارم. می‌گویم دارم، چون در باور من شاید خدای من خدای تو نباشد، اگر چه او واحد است و این وحدانیت، همان کلمه "عجیب" را می‌سازد. می‌دانی چه می‌گویم؟!

چه قدر زمزم خوردیم آن شب. چه قدر توی سر و کله‌مان ریخت پاک‌ترین آب عالم. چه قدر اس ام اس زدیم برای آن‌هایی که توی ایران بودند. چه آرزوهایی برایم فرستادند آن شب. چه قدر برای خدا چشمک زدیم و می‌خواستیم خدا هم مثل خودمان باشد و جواب شیطنت‌هایمان را بدهد. قد خودمان. مثل خودمان. پا به پای خودمان. که بود. که هست. که خواهد بود و باورش دارم... چه قدر قرآن را جلویمان باز کردیم و نخوانده همه خدایمان را ورانداز کردیم. چه قدر نشستیم و نشستیم و نشستیم و نمی دانستیم که از خدا چه بخواهیم... آخر انگار همه چیز داشتیم. خدا، آب، خاک، نور، روشنی و صدای پرندگانی که جز آنجا هیچ جا نوایشان را نشنیدم. همین!

..........................................................................................................

(۱)

*تا به حال چای شیرین هم زدی؟! اگر راست دست باشی و از چپ به راست همش بزنی گود می‌شود و می‌رود تو. ولی وقتی از راست به چپ همش می‌زنی چه بسا ممکن است از دور لیوان بریزد.  می آید بالا... اینجا هم انگارحساب همین قضیه است...*

(۲)

*با عطیه رفته بودیم طواف. باذکر  دعای توسل که چهارده بند دارد. رفته بودیم طواف متصل... ؟ *

/ 44 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساره

[گل] خانوم خانوما خوب خوب مینویسی دل آدم غنج میزنه . . . [گل]

مهدی

سلام. ان‌شاالله قسمتتون بشه مجدد زیارت کنید با معرفت. ان‌شاالله حج تمتع عرفه را درک کنید. التماس دعا

پدر

التماس دعا...[گل]

فانوس دریایی

سلام دوست عزیز عیدتان مبارک باد و ایام با برکتی را برایتان آرزومندم یا علی [گل]

موسی

همیشه فکر می کردم کلمات قادر به توصیف "رویا"ها نیستند.. نیستند چون به نظرم ظرفیت کلمات به اندازه عظمت رویاها نیستند. حالا و با خوندن این رویا نظرم کاملا عوض شد . انگار میشه رویاها رو هم به رشته تحریر در آورد.

موسی

خیلی زیبا توصیف شده این رویا

محبت و زیبایی

سلام ! میلاد با سعادت مولایمان علی (ع) و روز پدر بر شما و خانواده گرامیتان مبارک باشد! در دعاها ما را فراموش نکنید![گل]

خود من

شاید محیط پیچیده ای باشه ! اینا فقط مشاهدات یک روزه ! ر و زه نه ر و ز ه ...

سید مهدی

دلم هوری ریخت ...!