رقص باد

دستهایت توی خز نرم مچ آستین های پالتوی کرم قهوه ای ام فرو می رود، تمام سردی اش را میان همین لحظه های ساکن احساس می کنم و قطره ای که از تراوت قلب پاکت می جوشد. توی دست هایت گم می شوم وقتی سفیدی صورتم سرخ می شود و دست های آفتاب سوخته ام، سفید؛ وقتی برف می بارد.

صورتم را روی شانه ات می فشارم و بخار دهانم تمام یخ ناملموس حضور سردت را چکه چکه در ظرف لب هایی معصوم به نقش لبخندی به غایت خواستنی، آب می کند... چه قدر سخت است این روزها برایت از عبور پر از غمی بگویم، که ناخواسته دورت می کند از تمام دلبستگی ها... امیدم به امید همه نیروی تنفرت جمع می شود توی صدایم، که خنده هایم را بشنوی، که بدانی خوشم، تا خوش باشی به خوشی ام، و خوشی کنی بی واسطه، خوش بشوی در ثانیه های بکری که بدون دستانی فرو رفته در مچ آستین های پالتوی کرم قهوه ای ام، انتظار تو را از گرمایی بی منت در آغوش بخاری مهربان اتاقت می کشند

*****

خواب در بحبحه ای سرد، جنون می کارد

خاک، سر بر دل پر خونِ کنون می ساید

ابر اما بی تاب

بر زمین می بارد

آفتابی راکد

بر درون می تابد

در قرون بی پروا

پیکر موحش نامردی و مرگ

بی امان می بالد

بی سرانجامی هر روزِ نگاه

ناجوانمردی ماه

در مسیری بی راه

در کمین می ماند

و حقیقت تابان

ستر عورت کرده

با صدایی خش دار

روضه مرگِ پر از غربتِ عقل

سر به دامانِ زمین می خواند

و هوا می داند

که دلاویزترینِ حسِ عبور

در همین نزدیکی

باد می رقصاند

*****

این روزها میان سرمایی که زوزه کشان برای پوست صورتم خط و نشان می کشد، آهسته راه می روم و تمام درختان عریان را به خاطر می سپارم. خیابان ها را زیر قدم هایم می آزمایم، که چه قدر می توانند برای لحظه های قدم زدن هایمان صاف باشند... خیابان هجدهم را بارها قدم زده ام و از بر شده ام تمام بوته های پیاده رو هایش را؛ و حتی خانه کلیمی هایی را که در یوسف آباد به جشن می نشینند و مهرگانشان سبزترین چراغ ها را توی نور زرد شب های تاریک آذین می کرد لحظه لحظه برای تداعی شیرینی ها مرور می کنم؛ یوسفی را انتظار می کشیدند که کلنگ مصر و کنعانشان را میان همین خیابان های خلوت و درست رو به روی منبع آب به زمین بزند.

دلمان می خواهد بیاید و برایمان مزمل بخواند در حالی که مشعوف و مسرور از خوش خیالی هایمان تور بافی های پیر زنانه می بافیم و میان تارهای نازکش اسیر می شویم... آه از این همه خصلت عنکبوتی آدمیان !! آه از آن همه زیبایی که به غلط این روزها روی تخته سیاه های ذهنمان با خرت خرت گچ تکلم های عصبانی نگاشته می شوند...

ساده ساده ثانیه ها را رج می زنیم و کنار قبرستان کارهای نیکی که فرصتی برای زندگی نداشته اند، فقط دعا می کنیم و ظهورش را لا به لای خنده های آغشته به آرزوی زنده ماندن نجوا می کنیم؛ توی سوراخ گوش هایی که پرده نازکشان سال هاست پاره و پیر شده است...

/ 2 نظر / 11 بازدید
بنت الهدی صدر

سلام متاسفانه به دليل اشتباهی ، سهوا پست ۲۵ آبان با تمام کامنت های زيبايش حذف شد... اميدوارم دوستان خواننده و عزيزانی که قدم رنجه می کنند و به وب من می آيند و مرا با نظرات ارزشمند و جلوه گرشان سر افراز می کنند،‌ از اين حذف گل مند نشوند،‌ چون خود من هم نمی دانم چظور اين پست حذف شد!! يا علی

زیبا

سلام عزیز. میای واسه هم لینک بذاریم؟