* و من با اشتياقی وصف ناشدنی ...

dan1.jpg

 

به ابراهيم حنيف ، به موسي كليم الله ، به عيسي بن مريم روح الله ، به فاطمه ي زهرا (سلام الله عليها) و به خون گلوي حسين (ع) سوگند كه به دعايتان نيازمندم و با ياد دوستان رهسپارم .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مرا ياد كنيد ...

حلالم كنيد !!

 

*** *** *** *** ***

 

صداي گريه ي كودكي مي آيد ... !!

عقل از چند روز پيش روزها را مي شمارد ... 14 ، 13 ، 12‌ ، ...

كنج اتاق نشسته است و مرا كه دست و پايم را گم كرده ام نگاه مي كند ، نه لبخندي ، نه اخمي ، نه احساسي ... فقط نگاه مي كند .

تنها دل است كه بي قرار است !

تا امروز هيچ گوشه و كناري از وجود را جا نگذاشته است ، به همه جا سر زده ؛ از اين سمت به آن سمت مي دود ، گاهي هم مرا در لباس سپيدم تجسم مي كند ...

لحظه اي چشم بر هم مي گذارد و باز به خود مي آيد و مي دود !

واقعا بي قرار است ... ؟!

_ بي قرار است ...

صداي گريه ي كودكي مي آيد

صدا بر چشمانم چنگ مي اندازد !!

چشمانم را تر مي كند ...

خونين مي كند ...

صداي گريه ي كودك چشمانم را خيس كرده است ، بايد مطهر شوم !

دل هر از چند گاهي به عقل تشر مي رود : بلند شو ... كمكش كن ... او نمي تواند از خود دفاع كند ...

باز به اتاق توسل مي دود و دعوت نامه ها را چك مي كند ؛ دستانش را با نامه ها بالا مي گيرد آن ها را در نور نظاره مي كند و نام تك تك ميهمانان دادگاه را مي خواند .

چند نفر از مدعوين برايش وكالت مي كنند ؟!!  

چند نفر شفيعش مي شوند ؟ نامه ها را مي شمارد و زير لب " امن يجيب " مي خواند و بعد از خواندن نام هر يك مي خواند : " يا وجيها عند الله ..." 14 مدعو . چه قدر خوب !

يعني چند نفر به اين بيچاره نگاه مي كنند ... ؟!!

سخت است ، اما ...

كاش به او رحم كنند ؛ يعني مي آيند ؟

عقل هنوز نگاه مي كند ، كپ كرده ، لال شده است با چشمانش شمارش معكوس را ياد آوري مي كند ... 10 ، 9 ، ...

كمتر نگاهش مي كنم

تلنگر نگاه عقل و دلهره امانم را بريده است .

صداي گريه ي كودكي مي آيد !!

عقل چشمانش را بسته است ، ديگر نگاهم نمي كند .

صداي گريه ي كودكي مي آيد !!

دل ميان كوچه پس كوچه هاي مقصد قدم مي زند .

آمدند ...

مي خواهند مرا با خود ببرند .

دل بي هوش است ، حس ندارد ، ديگر نمي دود ، ديگر قدم نمي زند .

_ كجاييد ؟!!

مي خواهند مرا با خود ببرند .

كفش هايم را به پا كرده ام و بندهايش را تا سوراخ آخر بسته ام .

بايد تا دريا روان باشم .

صداي گريه ي كودكي مي آيد !!

دادگاه رسمي است !

قاضي ، متهم را به جايگاه مي خواند ... و من با اشتياقي وصف ناشدني ...

آمدند ...

15513-1-I.jpg

التماس دعا

/ 117 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيم

سلام متنت رو خوندم ...من هم بعد مدتها بروزم و اگر فرصتی بود به" پرپرواز "سری بزن. يا حق.

احمد

سلام ....این وسط فقط زن و بچه بیچاره این هلالی بودن که بد بخت شدن و حالا هم که برادر عزمشو جزم کرده زن اول و طلاق بده و بچه رو بفرسته یتیم خونه تا جاده صاف بشه سوگولی جدیدکه ضد انقلاب تو دامنش گذاشته رو بیاره تو خونه بخت.... آپم و منتظر

موسی

و حالا ۱۱۰ نیستی صابخونه... مارکوپلو کم آورد جلوی تو ! خودم سری جدید مارکوپلو رو می نویسم. شخصیت اول داستان هم خودتی !

خديجه ناظري

سلام بابا دلم تنگ شده واسه دادگاهات تو چرا ديگه نمی نويسی؟

نازی

به منم سر بزن خوشحال می شم خرابت ناناز پپسی

ابوذر

معلوم هست تو کجايی ؟ خير سرم وکيلتم ازت خبر ندارم بيچاره بقيه خلق الله

سيده زينب

سلام عيداي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي در آرزوي رويت ,بنشسته به هر راهي صد زاهد و صد عابد ,سر گشته سودايي مشتاقي و مهجوري ,دور از تو چنانم كرد كز دست نخواهد شد پايان شكيبايي اي درد توام درمان در بستر ناكامي وي ياد تو ام مونس در گوشه تنهايي فكر خود راي خود در امر تو كي گنجد كفر است در اين وادي خود بيني و خود رايي در دايره فرمان ما نقطه تسليميم لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي گستاخي و پر گويي تا چند كني اي فيض مبارک