دادگاه رسمی

تقدیم به شهید ابراهیم رحیمی:

صدایش آرامم می کند، نگاهش نوازشم می کند و اتصال پوست لطیف دستانش رو گونه های سرد و یخ زده ام... مرا به آتش می کشد و مثل ابراهیم در گلستانم می کند...

ابراهیم که وارد شد؛ صدای همهمه کلاس خوابید. کسی دست در جیبش کرد و سکه ای را روی زمین انداخت ، صدای سکه فلزی سکوت مخوف کلاس را در هم شکست، بچه ها سرهایشان را پایین انداختند و هم کلاسی سکه را برداشت و از شیشه کلاس پرت کرد بیرون!

شیشه شکست و ناگهان صدای یکی از بچه ها بلند شد... شیش شیش شیشه شکست! شیش شیش شیشه شکست...

چند لحظه بعد تمام بچه ها پشت سر ابراهیم به سمت حیاط مدرسه راه افتادند؛ ناظم وارد حیاط شد و با شلاق تیز و سوزانش دست و بال چند نفر از شاگردان را محکم نوازش کرد!

دستانش به آتشم می کشد، مثل ابراهیم در گلستانم...

آسمان ابری ست... و ابراهیم رفتنی ! به حکم چرا گفتنِ شاگردی برای استادش!

نوشته شده در جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |

     سلام خدا جان من!

     سلام به تویی که خدای بی واسطه ام هستی ...

     خدایی فارغ از نذرها و نداشته ها و داشته هایم

     خدای پاکی که مرا بندگی داد از ازل تا ابد

     خدایی دور از بت های زنده زمینی که شبانه روزِ جانداران متفکر این زمانه را احاطه کرده است...

نوشته شده در جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |

آن هنگام که گوش های باد، سلام غروب را می شنود، دست در گیسوان گندم زار می اندازد و سبزی اش را چنگ می زند، صدای امواج به جرات آب بر می خیزد و میان هلهله نیزار، خورشید به حرمت سوختن، رو به روی خنجر آسمان می نشیند تا مباد که بر ماه خم ابرویی ظاهر شود.....

تازه مهتاب در جای گرم و آتشین خورشید و درست در دل آسمان به خوابی غم آلود و معصوم فرو می رود..

این روزها آسمان سرمه ای دهان خورشید را مکرر و گستاخانه بو می کند ...

.....

نوشته شده در جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |

 

همین حوالی نشسته است

گلدان پشت پنجره دست نسیم را می خواند

برگ هایش می شکند

زرد می شود

و در انتظار خورشید می نشیند تا صبح

قطره های آسمان هم گویای دل پر درد و خاک آلود گلدان است

انتظار چه نور قرمزی دارد تا سحر

صدای نغمه بندگی که بر می خیزد

آسمان هم آبی اش جلا می گیرد

نور قرمز انتظار اما

هنوز در فاصله درز چشم ها و پنجره، سلوک می کند...

 

نوشته شده در جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |

من و عهدِ زمینی که به جانم کِشتم

و تو آغاز شدی بی پروا

ساقِ نیلوفریِ یادِ تو پیچیده به پاهایِ خیال

یا زمین می کند از عطر تو پرواز یا هوا می شود هم پاله خاک

*****

حسِ ترمیمِ ترک هایِ دلم

سینه سرخی ست به پاداشِ شکیبایی تو

یا قلم می شود از جوهرِ فکرت رقاص یا که جوهر غواص

نازِ جوهر در آب و تماشایِ پراکندگیِ رنگ در آن

یا مرکب شود آن آبِ سراب ، یا که جوهر چون آب

*****

روزها هم چون آب و وجودت چون جوهرِِ یاد

آسمان مثل پدر، هم بازیِ نور

و زمین مادرِ تنهایی ها، که به لبخندِ پر از عطرِ تو شاد است و خموش

نور هم می رقصد، روی پهنایِ پر از وسعتِ آب

دورتر از پهنا، مرغ دریایی ها، سرگشته شدند از بازی

یا زمین خسته است از خاموشی ، یا پدر خسته است از هم بازی

 

نوشته شده در جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |


Design By : Night Skin