دادگاه رسمی

*می‌چرخم،

تو به پایم می‌پیچی،

از پشت خیالم سر در می‌آوری.

بارانی و عمیق، نگاهم می‌کنی.

*چتری برایم می‌آوری.

برف ِ سرد بر من می‌بارد...،

و بر صورت ِ بی‌رمق ِ تو،

که به زور، نگاهی از زیر پلک هایت، بر آن نقش خورده است.

*سر کج می‌کنی،

می‌گویی : «باید بروی؟»،

می‌گویم : «ایستاده‌ام،

مطمئن باش،

اما نه در مقابلت!»

*بغض می‌کنی،

می‌گویی: «چشم‌هایم هنوز تو را می‌بینند،

پس مقابلم هستی.»

*چشم‌هایم سرما می‌خورند،

سر کج می کنم.

بلند آرزو می‌کنم:

«ببارید همه برف‌ها،

تا در آغوشتان "در کنار ایستادن" را از بر کنم...»

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |

این روزها کمتر می‌نویسم. کمتر می‌خوانم و بیشتر تمرین می‌کنم برای دوست داشتن، برای این‌که یادم بیاید انسان هستم و بوی باران و رنگین کمان و آفتاب و خدا را دوست دارم... حتی اگر کمتر این روزها می‌بینمشان. دوست ندارم باور کنم که: «از دل برود هر آن‌که از دیده برفت!»

می‌ترسم از این‌که از یاد ببرم تمام جملات زیبایی را که بلد بودم و یا دوست داشتم تا بلدشان باشم.

این روزها، با غم ِ عجیبی «زندگی» را دوست دارم. «او» هم که کنارم می‌نشیند، می‌داند، عصبی هستم، خسته‌ام و دوست دارم متفاوت باشم! اما درک می‌کند که خستگی ِ تجربه‌‌ی ِ لحظه‌‌های ِ سخت ِ «هفت ِ تیر»، دیگر رمقی برایم نگذاشته...

 

منتظریم،

تا عادتی دوباره، به روزمرگی‌هایمان اضافه شود.

ما از خون شروع شده‌ایم؛

در خون زندگی می‌کنیم؛

و با خون به پایان می‌رسیم.

این الفبای ِ زندگی ِ همه آنانی است،

که زنده بودن را،

با اختیار و افتخار پذیرفته‌اند.

 

*نمی‌دانم دوباره نوشتن، برای ِ من، نشانه‌ی ِ خوبی است یا بد! فقط می‌دانم، به چیزی که نباید، در حال اخت پیدا کردن هستم. یا راحت‌تر بگویم: «دارم دیگر عادت می‌کنم!»؛ دیگر عادت کرده‌ایم؛ این را پیرزنی می‌گفت که در تاکسی، از «هفت تیر» تا «ولی‌عصر(عج)» همراهی‌ام می‌کرد...

نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |

*کنار نور مهتاب،

قایقم کمی کج می‌شود.

به آب نزدیک می‌شوم،

و نور مرا به عمق تاریکی آب هل می‌دهد.

*بادبان‌های سپید،

نگه داشته‌اند نقره‌های باقی‌مانده شب را.

دریا هم ساکت است و مرا گوش می‌دهد.

*نجوای شبانه‌ام،

حتی دل ِ ابرها را هم خالی می‌کند...

انگار،

کمی ترسیده اند!

 

میانه نوشته‌هایم پرسه می‌زدم که چشمم افتاد به این چند خط... حال  روز و شب‌های ِ الآن ِ من این است.

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط بنت الهدی صدر نظرات () |


Design By : Night Skin